2. محمد(ص) بشر است
در اين مصاحبه حتي در عنوان آن بر بشر بودن پيامبر تأکيد شده است، و اين جا شگفت است. مگر کسي بشر بدون او را انکارکرده است؟ بايد واقعيت پيامبر را در اين جمله جستجوکرد که: «قل انما أنا بشر مثلکم يوحي إلي...».(کهف/110)
اين جمله از آيه براي پيامبر دو موقعيت قائل است:
1.بشري است مانند ديگر بشرها.
2.بر او وحي ميشود.
بخش اول، جنبة اشتراک پيامبر با ساير انسانهاست و آن را ميتوان با اصول ماديگري تجزيه و تحليل کرد.
بخش دوم، جنبه وحياني و غيبي است، و آن قابل اندازهگيري و تجزيه و تحليل به وسيلة ابزار و ادوات مادي نيست، و به اصطلاح از مقولة «غيب» است، و درک کنه آن از توانايي انسان بيرون است، و بايد به آن ايمان آورد، چنان که ميفرمايد: «الذين يؤمنون بالغيب».(بقره/3)
اصولاً قرآن، مسائلي را به عنوان «شهادت» و «غيب» مطرح ميکند، هر چند هر دو، نسبت به خدا شهود و شهادت است، اما نسبت به ما انسانهاي محدود، برخي شهود و برخي ديگر غيب است. يک رشته واقعيات از آن نظر غيب است که ما حس شناخت آن را نداريم، از افق انديشه ما دور است، مانند جهان برزخ، قيامت، و نبوت و وحي، بايد اينها را با صفات آنها و نشانههاي آنها شناخت، نه با جنس و فصل و نه با بيان کنه.
3. مسألة خطيب و بلندگو
شما اعتقاد و باور عمومي مسلمانان را دربارة وحي که به زلال بودن آن معتقدند و آن را از هر نوع آميختگي به روحيات بشري بالاتر و برتر ميدانند، تشبيه به خطيب و بلندگو نمودهايد، و در اين زمينه چنين ميفرماييد:
«تصويري که از محمد در ذهن شماست، گويا تصوير خطيب و بلندگو يا ضبط صوت جهت خطيب ميگويد و بلندگو آن را پس ميدهد، يعني پيامبر چون بلندگو طريقيت و ابزاريت محض دارد. »
با کمال پوزش ما هرگز مقام ربوبي و مقام رسالت را مانند خطيب و بلندگو نميدانيم بلکه معتقديم: «خدا پيامده» و پيامبر «پيامآور» است. اما اين پيامآوري با بلندگو بودن فرسنگها فاصله دارد که هرگز نميتوان بين آن دو مشابهتي انديشيد و آن اين که: اين پيامآور بايد از نظر کمالات روحي و معنوي به مراتبي برسد تا گوش او علاوه بر حس مادي، گوش برزخي پيدا کند تا صداي فرشته را بشنود. چشم او چشم برزخي گردد تا صورت فرشته را ببيند و از نظر قدرت روحي به جايي برسد که در عين اين که در عالم ماده است، عالم غيب را شهود کند، اما نلرزد و نترسد و خود را نبازد و وحي الهي را دريافت کند، و سر سوزن در آن تصرف نکند و به پيروانش برساند، آيا موقعيت چنين فردي، موقعيت بلندگو است؟
پيامبر و انتظار وحي
يکي از روشنترين گواهها بر اين که مسألة وحي، ميوه وجود پيامبر(ص) نبوده بلکه تاج افتخاري بر روح و روان او بوده اين است که پيامبر(ص) در انتظار وحي مينشست. يهوديان به اين بهانه که مسلمانان به سوي قبله آنان نماز ميخواندند، مسلمانان را سرزنش ميکردند وپيامبر الهي در اين مورد، انتظار داشت پاسخ قطعي از جانب خدا بشنود و پيوسته درانتظار وحي بود، و رو به آسمان ميکرد، و روح و روانش با عالم بالا پيوند ميخورد تا در اينباره از طرف خدا وحيي پديد آيد چنانچه ميفرمايد: «قد تري تقلب وجهک في السماء فلنولينک قبله ترضيها فول وجهک شطر المسجد الحرام وحيث ما کنتم فولوا وجوهکم شطره. . . »(بقره / 144)
«نگاههاي انتظارآميز تو را به سوي آسمان(براي تعيين قبله نهايي) ميبينم. اکنون تو را به سوي قبلهاي که از آن خشنود ميشوي ميگردانيم، پس روي خود را به سوي مسجدالحرام کن و هر کجا که باشيد روي خود را به سوي آن بگردانيد.»
از يکي از عارفان بزرگ نقل فرموديد که جبرئيل را هم پيامبر(ص) نازل ميکرد. ما بيش از 14سال در محضر آن عارف بزرگ درس خوانديم و انديشههاي علمي او را چاپ و منتشر کردهايم. من خاطر ندارم که چنين جملهاي فرموده باشد، و اگر هم گفته، سخن او قبل و بعدي داشته که مقصود او را روشن ميکرده وگرنه آن عارف سالک که در جهان اسلام، انقلاب عظيمي برپا کرد برخلاف قرآن سخن نميگويد. قرآن درباره نزول فرشتگان يادآور ميشود که نزول آنها به امر خدا است نه به امر پيامبر(ص) چنانکه ميفرمايد: «ومانتنزل الابامرربک»(مريم/64)، جز به فرمان پروردگار تو نازل نميشويم.
و شايد مقصود آن عارف بزرگ اين است که بر اثر دعاي پيامبر(ص) و درخواست او جبرئيل شرفياب محضرش شد.
در سال هشتم بعثت، مشرکان قريش با يهود خيبر تماس گرفتند و چون آنها را دانايان شرايع پيشين ميدانستند، از نبوت حضرت محمد(ص) سؤال کردند، آنان گفتند: سه مطلب را از او سؤال کنيد، اگر پاسخي صحيح داد آن نشانه نبوت اوست.
سه سؤال آنان مربوط به اصحاب کهف و ذوالقرنين وروح بود، پيامبر گرامي(ص) در پاسخ به آنان در انتظار وحي نشست، نه اينکه فوراً ميوهاي از شجرة وجودش بچيند و دربارة آنان سخن بگويد. لذا وحي الهي او را چنين مورد خطاب قرار داد: «يسالونک عن ذي القرنين قل سآتلوا عليکم منه ذکرا».(کهف/83)
«از تو درباره ذوالقرنين ميپرسند، بگو بزودي بخشي از سرگذشت او را براي شما بازگو خواهم کرد».
آنگه دربارة سؤال سوم فرمود: «يسآلونک عن الروح قل الروح من امر ربي وما اوتيتم من العلم الا قليلا»(اسراء/85) «از تو درباره روح سؤال ميکنند، بگو: روح از فرمان پروردگار من است و جز اندکي از دانش به شما داده نشده است».
تصور ميکنم اين همه آيات که به درستي نظريه عموم مفسران گواهي ميدهد براي اثبات آن کافي باشد. برگرديم به موضوع ديگر:
4. پيامبر، نه دانشمند؟
جنابعالي در هر دو مصاحبه صريحا و تلويحا «پيامبر ص) را نبي ميدانيد نه دانشمند».
البته اين هم از همان سخنهاي دو پهلو است. جمله «نبي است» ترفيع مقام است، «نه دانشمند». نفي آگاهي او از علوم و دانشهاي انساني است و گويا ناآگاهي او را چندان عيب نميدانيد!!، البته «نفي دانشمند» به اين معني که دانش، بسان دانش انسانهاي عادي زاييده فکر او نيست، مورد پذيرش همگان است.
*اکنون مطالبي را تقديم حضورتان ميکنم:
قرآن يادآور ميشود که ما اسماءرا به آدم آموختيم. مسلما مراد از اسماء، الفاظ و عبارات نيست، بلکه حقايق اشياء است به گواه آنکه ميفرمايد: «وعلم آدم الاسماء کلها ثم عرضهم علي الملائکه»: «سپس اسماء را(علم اسرار آفرينش را) به آدم آموخت، سپس آنها را به فرشتگان عرضه کرد» و فرمود: «انبئوني باسماء هؤلاءان کنتم صادقين» اگر راست ميگوييد نامهاي اينان را براي من بازگو کنيد».
دقت بفرماييد در دو کلمه ذيل:
1ـ «عرضهم».
2ـ «باسماء هؤلاء».
اين ضمائر حاکي از آن است که اسرار را بر آدم عرضه کرد و او از حقايق اشياء و اسرار آفرينش آگاه است.
اکنون صحيح است که بگوييم: خاتم پيامبران، اشرف و افضل پيامرسانان و آنکه شما درباره او چنين سرودهايد:
بال در بال ملائک به تماشاي رسولان طاير گلشن قدسي و تو خود عين مطاري
از بسيطترين و پيش پا افتادهترين علوم حتي علوم آن روز آگاه نبوده است.
حديثي را از «فصوص الحکم» از «فص شيثي» چنين نقل کردهايد: «پيامبر اکرم(ص) اعراب را از دخالت در لقاح گياهان و از گرده افشاندن از نخلهاي نر بر نخلهاي ماده منع ميکرد، چون درختان کم بار شدند، به اشتباه خود پي برد و گفت: «شما امور دنيايي را نيکوتر ميدانيد، و من کار آخرت را نيکوتر از شما ميدانم».
يادآور ميشوم اين حديث در صحيح مسلم است، و محققان دربارة اين حديث نقدي دارند و مخلص در کتاب "الحديث النبوي بين الروايه والدرايه" در اين مورد بررسي دارد که گويا به نظر شما نرسيده است. آيا مضمون اين حديث، با زندگي پيامبر(ص) تطبيق ميکند؟ فرض کنيم پيامبر(ص) نه نبي بود و نه دانشمند، اما در هر حال در نقطهاي بزرگ شده است که سرسبد ميوههاي آنان خرما و بيشترين درختان آنجا را نخلها تشکيل ميداد، آيا ميشود پيامبر(ص) از اين سنت ديرينه الهي که عرب جاهلي از آن آگاه بود، آگاه نباشد؟ اين به سان آن است که يک فرد بزرگ شده در مازندران از سنتهاي الهي درباره مرکبات و برنج آگاه نباشد.
شاگرد ممتاز پيامبر خاتم و اشرف خلايق، اميرمومنان علي ابن ابيطالب ميگويد «سلوني قبل آن تفقدوني» و مسلما سخن او تنها مربوط به عوالم غيبي نيست بلکه از گستردگي خاصي برخوردار است. آيا علي(ع) از چنين موقعيت علمي برخوردار بود واستاد بزرگوار برخوردار نبود؟! «ما لکم کيف تحکمون»
تکامل يک بعدي عين نقص است
سخنان شما درباره تکامل روحي پيامبر نسبت به عوالم غيبي اگر اغراق آميز نباشد در حد اثبات کمال است، او به جايي ميرسد که جبرئيل را توان همراهي با او نيست. او از نظر قرب به مرحلهاي ميرسد که فاصله او کمتر از آنچه تصور ميشود بوده است، چگونه اين پيامبر تکامل يافته در امور غيبي در جهان شهود در نازلترين درجه قرار ميگيرد و آگاهي او دربارة علوم طبيعي و فلکي در حد عرب جاهلي ميباشد؟
اين تکامل يک بعدي، به سان اين است که کودکي قلبش رشد کند اما مغزش و ساير اعضايش به همان حالت بماند. اگر واقعاً آگاهي پيامبر(ص) نسبت به جهان طبيعت در حد عرب جاهلي بود. پس مضمون آيات ياد شده در زير چيست؟ آيا عرب جاهلي از مضمون آيات آگاه بود؟
1ـ «ومن کل شي خلقنازوجين لعلکم تذکرون»(ذاريات/49) «از هر چيز يک جفت آفريديم شايد متذکر شويد»، آيا عرب جاهلي از جفت بودن هر موجود طبيعي و هر ذره از ذرات جهان آگاه بود؟
2ـ «وتري الجبال جامده وهي تمرمرالسحاب صنع الله الذي اتقن کل شي انه بکل شي خبير»(نحل/88)، «کوهها را ميبيني و ميپنداري که ساکن و جامدند ولي چون ابر در حرکتند، اين آفرينش خداوندي است که همه چيز را درست و استوار آفريده است. او از کارهايي که شما انجام ميدهيد مسلما آگاه است.» اين آيه مربوط به حرکت کوهها در همين جهان است نه در قيامت، به گواه اينکه ميگويد «صنع الله» و مسلماً روز قيامت روز صنع نيست روز ويراني کوههااست و شايد شما در "نهاد ناآرام" درباره اين آيه سخن گفته باشيد.
3ـ (فلا اقسم برب المشارق والمغارب انا لقادرون...». «سوگند به پروردگار مشرقها و مغربها که ما تواناييم...».
آيا عرب جاهلي از تعداد آن مشرقها و مغربها آگاه بود؟
4ـ «يخلقکم في بطون امّهاتکم خلقاً من بعد خلق في ظلمات ثلاث».(سوره زمر/6)
«او شما را در شکممادران، آفرينشي بعد از آفرينش ديگر در ميان تاريکيهاي سهگانه ميبخشد».
آيا عرب جاهلي از اين نوع آفرينش آگاه بود؟
و همچنين آيه 14 از سورة مؤمنون که آفرينش انسان را در رحم مادر بيان ميکند.
اين نامه گنجايش آن را ندارد که اعجاز علمي قرآن را در اينجا منعکس کنيم و فکر ميکنم مطالعات قبلي شما، نيز در اين موضوع کافي باشد، ولي پيشنهاد دارم که حداقل کتاب "باد و باران" آقاي بازرگان را مطالعه فرماييد تا روشن شود چگونه ايشان از آيات مربوطه به اين دو پديده اعجاز علمي قرآن را ثابت کرده است؟
5ـ ما من حادث الا وهو مسبوق بماده ومده
در مصاحبه آن عزيز، به اين قاعده فلسفي اشاره شد که هر حادثي پيش از حدوث مسبوق به ماده و زمان است و طبعا وحي الهي نيز چون حادث است، از اين قادعه مستثني نيست بنابراين نميتوان وحي الهي را پيراسته از اين دو دانست.
اين سخن از مولف گرامي "نهاد ناآرام" بسيار بعيد است قاعده ياد شده به شهادت برهان ودليل و کلمات حکميان اسلام مانند صدرالمتالهين و محقق سبزواري و غيرهما، مربوط به حادث مادي است، و ارتباطي به مجردات بالاخص مقوله علم و معرفت و بالاتر از آن وحي الهي ندارد، چگونه اين قاعده بر مجرد تطبيق شده و نتيجه هماهنگ با خواسته گرفته شده است.
6ـ ناسازگاري ظواهر قرآن با علم بشري
از موضوعاتي که در مصاحبه خود مطرح کردهايد در کتاب تجربه نبوي نيز در اينباره گفتگو نمودهايد، مساله ناسازگاري ظواهر قرآن با علم بشري است.