RSS 

 تعداد بازديد کنندگان
11474

 بازديد امروز: 2

 بازديد ديروز: 13

 Atom 

  فرزاد خلفي

دانش فرا گيريد ؛ چرا که در تنهايي، همدم و در غربت، همره و در خلوت، هم صحبت است [امام علي عليه السلام]

خانه| مديريت| شناسنامه | ايميل


پيوندهاي روزانه

يادداشت هاي فرزاد خلفي [20]
ديکشنري 2 [35]
نارسيس [34]
ديکشنري [64]
دانشگاه ميشيگان - روابط بين الملل [26]
روابط بين الملل 2 [37]
نهاد هاي عمومي [22]
روابط بين الملل [62]
[آرشيو(8)]



درباره من

فرزاد خلفي
فرزاد خلفي[88]
در زمستان سال 57 در شهرستان ممسني به دنيا آمدم و تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در زادگاهم گذراندم و تحصيلات دانشگاهي را در رشته مهندسي توليدات گياهي به اتمام رساندم و اکنون دانشجوي کارشناسي ارشد روابط بين الملل هستم. قريب به يک دهه فعاليت مطبوعاتي داشته ام و اولين کتاب خود را با عنوان توطئه هاي شيطاني در سال 76 تاليف و در سن نوزده سالگي منتشر کرده ام .

لوگوي من

فرزاد خلفي

 لينک دوستان


لوگوي دوستان



















آرشيو

زمستان 1384 [7]
بهار 1385 [4]
تیر ماه 1385 [5]
مرداد 1385 [7]
شهريور 85 [4]
ديدار با بهمن بيگي
آسمان و آزادي
منشور حقوق بشر کوروش
مهرانه [6]
مثنوی شیعه
با ولایتی [2]
زمستان 85 [4]
پدر تاریخ مطبوعات [3]
علامه طباطبایی مجسمه تقوا
مدل توسعه محور در سیاست خارجی
سیاست خارجی
آبان ماه [6]
زمستان 86 [5]
سازمان تجارت جهاني ، فرصت ها و تهديدها [7]
بازتاب اظهارات سروش درباره قرآن [12]


حضور و غياب

يــــاهـو


اشتراک

نام:

ايميل:

 


بسيار خوشوقتيم که تعبير ظواهر قرآن را به کار برده‌ايد، نه خود قرآن، و بهتر بود که مي‌گفتيد ناسازگاري برداشتهاي بشري ما از قرآن با علم بشري.


 اصولا بين علم و وحي خطاناپذير کوچکترين تعارضي نمي‌تواند وجود داشته باشد .اگرتعارضي به چشم بخورد يکي از دو علت زير را دارد:


1. دانش بشري دانش تکامل پذير و متحول و روبه رشدي بوده وهيچگاه ثابت و صددرصد صحيح نيست. بنابراين آنچه ما امروز آن را علم مي‌انگاريم، ممکن است فردا تکامل يابد و تغيير کند و تعارض از بين برود.


 


2. برداشت ما از وحي برداشتي ناقص بوده ونادرستي فهم ما مايه توهم تعارض شده باشد از اين دو جهت نمي‌توان بين اين دو ناسازگاري انديشيد.


 


مثلا روزگاري مسألة «داروينيسم وتکامل انواع» مطرح گرديد ولرزه بر اندام گروهي از افراد افکند که با خود فکر مي‌کردند که نظريه تکامل انواع، چگونه با خلقت مستقل آدم سازگار است؟ زير طبق اين اصل ريشه همه موجودات زنده به يک موجود تک سلولي بر مي‌گردد که بر اثر تکامل، به صورت انواعي درآمده‌اند، ولي چيزي نگذشت که «داروينيسم» به «نئو داروينيسم» وآنگاه به نظريه سومي به نام «جهش» يا «موتاسيون» تبديل شد و تازه همگي فرضيه‌اي پيش نبوده و از نظر علمي ثابت نشدند، باش تا صبح دولتش بدمد!


 


اکنون برمي گرديم به مواردي که شما آنها را ناسازگاري قلمداد کرديد و شايد قبل از شما ديگران نيز چنين فکري کرده‌اند.


الف) مساله هفت آسمان :


درباره هفت آسمان و به تعبير قرآن «سبع سماوات» مفسران سخناني گفته‌اند ولي بايد توجه نمود که قرآن درحالي که از هفت آسمان سخن مي‌گويد ولي هرآنچه را در چشم‌انداز بشر قرار گرفته آسمان دنيا مي‌داند در اين صورت آن شش آسمان در قلمرو رويت بشر امروز نيست چنانکه مي‌فرمايد: «انا زينا السماء الدنيا بمصابيح...». «ما آسمان نزديکتر را با چراغهايي آراستيم و آنها را از رخنه شياطين حفظ کرديم...».


 


بنابراين، از نظر قرآن آسمان‌هاي ديگر از چشم ما پنهان است و به اميد اين‌که دانش بشر پيش رود و از آنها هم چيزي را در اختيار بگذارد. اين حقيقت در صورتي روشن مي‌شود که قرآن عالم ماده و بالاخص عالم بالا را پيوسته درحال گسترش مي‌داند، يعني پيوسته بر عرض و طول جهان افزوده مي‌شود، هرچند براي ما ملموس نباشد چنانکه مي‌فرمايد: «والسماء بنيناها بأيد وانالموسعون»(ذاريات/47). «ماآسمان را به قدرت بنا کرديم و همواره آن را وسعت بخشيديم».


 


با توجه به اين دو آيه شناخته نشدن بيش از يک آسمان به وسيله علم امروز گواهي بر نفي آسمانهاي ديگر نيست.


 


ب) مس شيطان


يکي از نقاط ناسازگاري ظواهر قرآن با علم امروز اين است که ديوانگي معلول را مس شيطان مي‌داند و شما در اين مورد آورده‌ايد:


آيت الله طالقاني پا را فراتر مي‌نهد و در پرتوي از قرآن، در تفسير آيه «کالذي يتخبطه الشيطان من المس»(بقره) آشکارا مي‌گويد: ديوانگي را ناشي از تماس وتصرف جن وشيطان دانستن از عقايد اعراب جاهلي بوده و قرآن به زبان قوم سخن گفته است و اين رايي است که پاره‌اي از مفسران جديد عرب هم اظهار داشته اند.


اولا، مرحوم طالقاني در تفسير اين آيه سه احتمال نقل کرده است:


 


الف) ديو زدگي و دچار بيماري صرع واختلات رواني ناشي از آن شدن.


ب) ميکروبي که در مراکز عصبي نفوذ مي‌کند.


ج) منشاء وسوسه و انگيزنده اوهام و تمنيات.


از اين سه احتمال آنچه بر حسب ظاهر کلام، مورد قبول مرحوم طالقاني است، همان احتمال سوم است؛ به گواه عبارت‌هايي که قبل از احتمال ياد شده، آورده است، اينک عبارت‌هاي وي: «چون رباخوري، انحراف از مسير انساني و طبيعي است، رباخوار دچار خبط زدگي در انديشه و آشفتگي مي‌شود... وخوي کينه جويي و بدانديشي نسبت به مردم نيز در او راسخ مي‌شود... در هر حال، پيوسته در نگراني و آشفتگي به سر مي‌برد و به خود مي‌پيچد. اين حالات در کردار وگفتار وحرکات چشم ودست و پايش نمايان است...»(پرتوي قرآن، ج2 ص252-253) بنابراين عبارت «منشأ وسوسه و انگيزنده اوهام وتمنيات»، اشاره به همين مطالب است. ظاهر اين عبارت دلالت بر اين دارد که وي همين احتمال را برگزيده است. بنابراين، اين که مرحوم طالقاني آيه را مطابق فرهنگ عرب جاهلي معنا کرده است، نسبت درستي نيست.


 


ثانيا: فرض مدخليت شيطان و جن در بيماري صرع و اختلالات عصبي و رواني، با استناد آن به اسباب طبيعي منافات ندارد، زيرا تاثير اسباب غيرطبيعي درحوادث طبيعي در طول اسباب و علل طبيعي است، نه درعرض آنها، چنانکه تأثير اراده الهي در پيدايش حوادث طبيعي که قابل انکار نيست، به همين شيوه است.


 


حضرت‌عالي شاگرد مرحوم مطهري هستيد، طبعا اين اصل براي شما مسلم است که علم بشري يعني علم مستند به لابراتور وتجربه، حق اثبات دارد، نه حق نفي.


 


علم مي‌تواند بگويد : فلان عامل مادي در جنون مؤثر است، اما حق ندارد بگويد: عامل ديگري در جنون مؤثر نيست، و هيچ بعيد نيست که در برخي از جنون‌ها عامل غيبي نيز موثر باشد، و به قول مرحوم علامه طباطبايي «آن‌چه آيه بر آن دلالت دارد بيش از اين نيست که دست کم بعضي از انواع ديوانگي مستند به مس جن است و استناد جنون به عللي چون شيطان، موجب ابطال علل طبيعي نيست، بلکه علل غير طبيعي در طول علل طبيعي هستند نه در عرض آنها».


از همه اينها بگذريم، مجموع آيه چندان معني روشني ندارد که آن را با علم ناسازگار بدانيم ويا بگوييم که وحي الهي با منطق مردم آن روز مردم، سخن گفته است.


 


3. رجم شيطان با شهاب


 


گفته‌ايد :


«استاد شما علامه سيد محمدحسين طباطبايي در تفسير «الميزان» با صراحت و صداقت علمي تمام در تفسير استراق سمع شياطين و رانده شدنشان با شهاب‌هاي آسماني(سوره صافات/1-10) مي‌گويد: تفاسير همه مفسران پيشين که مبتني بر علم هيات قديم و ظواهر آيات و روايات بوده، باطل است. امروزه بطلان آنها عيني ويقيني شده است».


 


شگفتا در اين گفتار علامه طباطبايي چه مشکلي است، جر اين‌که برداشت مفسران از آيه ناصواب باشد، زيرا هيچگاه نمي‌توان فهم بشري را درتمام موارد صحيح و استوار خواند.


 


افزون بر اين، يادآور شديم، علم حق اثبات دارد نه نفي. اين مسائل غيبي که شياطين به وسيله شهابها از نفوذ درآسمان‌ها بازداشته مي‌شوند، مساله غيبي است بالاخص درآنجا کلمه "الملا الاعلي" آمده است: «لا يسمعون الي الملا الاعلي».


 


قهرا اين "ملا اعلي" يک مقام تجرد و برتر از ماده است. طبعا شهابي که براي طرد آنان مأمور است، مناسب مقام خود خواهد بود، وتفسير علامه با توجه به اين جملات که مي‌گويد: «غرض ازآسمان به قرينه(الملا اعلي) شايد عالم ملکوت باشد که مسکن ملائکه است» درست به نظر مي‌رسد.


 


چند نصيحت پدرانه:


1. عزيزم شما در اين نامه خود، متجاوز از 40 بيت از مولوي و گاهي از غير او نقل کرده‌ايد وکوشش نموده‌ايد که مقاصد خود را با مضامين اشعار او تطبيق دهيد، ولي آيا شايسته نبود فارغ التحصيل دبيرستان علوي و شاگرد مطهري درباره تحقيق در حقيقت وحي به خود قرآن مراجعه کند و از خود قرآن اين مساله را بپرسد و با استنطاق آيات، مشکل را حل کند؟


 


2. اگر من در نامه خود نوشته ام «عواملي در کار است تا از شما بهره کشي کنند» مقصودم اين است که سخنان جنابعالي در زماني مطرح مي‌شود که غرب و غربيان کمر بر اهانت به پيامبر اکرم(ص) بسته‌اند و مصاحبه اول و دوم شما درست در زماني مطرح مي‌شود که نشريات دانمارکي، کاريکاتور‌هاي موهن بر ضد پيامبر اسلام را منتشر کرده اند، و نماينده ملحد پارلمان هلند نيز مي‌خواهد با نمايش فيلمي، قرآن را در انظار زشت و ناموجه جلوه دهد.


 


3. در مصاحبه آمده است: من مايلم پس از بازگشت به ايران در صورت امکان از حضرت آيت الله دعوت کنم تا محيطي امن و آرام، گفتگويي حضوري صورت پذيرد.


 


من از اين پيشنهاد بسيار خوشحالم، به نشانه آنکه، آن مذاکره حضوري در خانه جناب آقاي فاضل ميبدي، به ابتکار من بوده، هم چنان که دعوت جنابعالي به ديدار از موسسه امام صادق(ع) به درخواست من صورت پذيرفت، اما من از مناظره به اين معني که خودنمايي نمايم و خويش را مطرح کنم، بدورم، بلکه آرزوي من اين است که در محيطي که شما بپسنديد، بحث وگفتگوي علمي را تا روشن شدن حقايق، ادامه دهيم.


 


4. در پايان نامه خود آورده ايد: به حکم وظيفه وجداني از حضرت آيت الله مي‌طلبم تا در مقابل انحرافات علمي و اخلاقي نيز ساکت ننشينند واگر ظلم و جفايي برمظلومي مي‌رود، آرام نگيرند، و به پيمان خداوند با عالمان وفادار باشند و با جفاکاران همسويي نکنند و در اين طريق، مثال و اسوه ديگران باشند.


 


آيا اين جمله ها، بي‌لطفي و بي حرمتي نسبت به اينجانب نيست، کي ما با جفاکاران همسو و هم کاسه بوده‌ايم؟! بنده هشتاد و اندي سال از عمرم مي‌گذرد، از روزي که خود را شناختم جز با قلم و کتاب، تدريس و تبليغ کاري نداشته ام و پيوسته حديث پيامبر را گوشزد مي‌کردم که«لن تقدس امه لم يوخذ للمظلوم حقه من الظالم غير متعتع».


 


ولي توجه داشته باشيد که امروز ظلمي که بر رسول خدا و مسلمانان صورت مي‌گيرد، در تاريخ سابقه نداشته است و دولتهاي ظالم و غاصب از يک سو بر شخصيت رسول اکرم و تعليمات بشردوستانه او مي‌تازند و از سوي ديگر حقوق و آزادي‌هاي پيروان او را آ‌شکارا زير پا مي‌گذارند.


 


اکنون بياييد با هم عهد ببنديم که در اين کارزار جانب مظلوم را بگيريم و با ستمگر درافتيم و حق مظلوم را بستانيم و با کمال افتحار از مظلوم دفاع کنيم.


 


قم- موسسه امام صادق(ع)


جعفر سبحاني



¤ نوشته شده توسط فرزاد خلفي در ساعت 10:55 صبحدوشنبه 19 فروردين 1387

2. محمد(ص) بشر است


در اين مصاحبه حتي در عنوان آن بر بشر بودن پيامبر تأکيد شده است، و اين جا شگفت است. مگر کسي بشر بدون او را انکارکرده است؟ بايد واقعيت پيامبر را در اين جمله جستجوکرد که: «قل انما أنا بشر مثلکم يوحي إلي...».(کهف/110)


 اين جمله از آيه براي پيامبر دو موقعيت قائل است:


 1.بشري است مانند ديگر بشرها.


 2.بر او وحي مي‌شود.


 بخش اول، جنبة اشتراک پيامبر با ساير انسان‌هاست و آن را مي‌توان با اصول مادي‌گري تجزيه و تحليل کرد.


بخش دوم، جنبه وحياني و غيبي است، و آن قابل اندازه‌گيري و تجزيه و تحليل به وسيلة ابزار و ادوات مادي نيست، و به اصطلاح از مقولة «غيب» است، و درک کنه آن از توانايي انسان بيرون است، و بايد به آن ايمان آورد، چنان که مي‌فرمايد: «الذين يؤمنون بالغيب».(بقره/3)


 اصولاً قرآن، مسائلي را به عنوان «شهادت» و «غيب» مطرح مي‌کند، هر چند هر دو، نسبت به خدا شهود و شهادت است، اما نسبت به ما انسان‌هاي محدود، برخي شهود و برخي ديگر غيب است. يک رشته واقعيات از آن نظر غيب است که ما حس شناخت آن را نداريم، از افق انديشه ما دور است، مانند جهان برزخ، قيامت، و نبوت و وحي، بايد اينها را با صفات آنها و نشانه‌هاي آنها شناخت، نه با جنس و فصل و نه با بيان کنه.


 3. مسألة خطيب و بلندگو


شما اعتقاد و باور عمومي مسلمانان را دربارة وحي که به زلال بودن آن معتقدند و آن را از هر نوع آميختگي به روحيات بشري بالاتر و برتر مي‌دانند، تشبيه به خطيب و بلندگو نموده‌ايد، و در اين زمينه چنين مي‌فرماييد:


«تصويري که از محمد در ذهن شماست، گويا تصوير خطيب و بلندگو يا ضبط صوت جهت خطيب مي‌گويد و بلندگو آن را پس مي‌دهد، يعني پيامبر چون بلندگو طريقيت و ابزاريت محض دارد. »


 با کمال پوزش ما هرگز مقام ربوبي و مقام رسالت را مانند خطيب و بلندگو نمي‌دانيم بلکه معتقديم: «خدا پيام‌ده» و پيامبر «پيام‌آور» است. اما اين پيام‌آوري با بلندگو بودن فرسنگ‌ها فاصله دارد که هرگز نمي‌توان بين آن دو مشابهتي انديشيد و آن اين که: اين پيام‌آور بايد از نظر کمالات روحي و معنوي به مراتبي برسد تا گوش او علاوه بر حس مادي، گوش برزخي پيدا کند تا صداي فرشته را بشنود. چشم او چشم برزخي گردد تا صورت فرشته را ببيند و از نظر قدرت روحي به جايي برسد که در عين اين که در عالم ماده است، عالم غيب را شهود کند، اما نلرزد و نترسد و خود را نبازد و وحي الهي را دريافت کند، و سر سوزن در آن تصرف نکند و به پيروانش برساند، آيا موقعيت چنين فردي، موقعيت بلندگو است؟


 پيامبر و انتظار وحي


يکي از روشن‌ترين گواه‌ها بر اين که مسألة وحي، ميوه وجود پيامبر(ص) نبوده بلکه تاج افتخاري بر روح و روان او بوده اين است که پيامبر(ص) در انتظار وحي مي‌نشست. يهوديان به اين بهانه که مسلمانان به سوي قبله آنان نماز مي‌خواندند، مسلمانان را سرزنش مي‌کردند وپيامبر الهي در اين مورد، انتظار داشت پاسخ قطعي از جانب خدا بشنود و پيوسته درانتظار وحي بود، و رو به آسمان مي‌کرد، و روح و روانش با عالم بالا پيوند مي‌خورد تا در اين‌باره از طرف خدا وحيي پديد آيد چنانچه مي‌فرمايد: «قد تري تقلب وجهک في السماء فلنولينک قبله ترضيها فول وجهک شطر المسجد الحرام وحيث ما کنتم فولوا وجوهکم شطره. . . »(بقره / 144)


«نگاه‌هاي انتظارآميز تو را به سوي آسمان(براي تعيين قبله نهايي) مي‌بينم. اکنون تو را به سوي قبله‌اي که از آن خشنود مي‌شوي مي‌گردانيم، پس روي خود را به سوي مسجدالحرام کن و هر کجا که باشيد روي خود را به سوي آن بگردانيد.»


از يکي از عارفان بزرگ نقل فرموديد که جبرئيل را هم پيامبر(ص) نازل مي‌کرد. ما بيش از 14سال در محضر آن عارف بزرگ درس خوانديم و انديشه‌هاي علمي او را چاپ و منتشر کرده‌ايم. من خاطر ندارم که چنين جمله‌اي فرموده باشد، و اگر هم گفته، سخن او قبل و بعدي داشته که مقصود او را روشن مي‌کرده وگرنه آن عارف سالک که در جهان اسلام، انقلاب عظيمي برپا کرد برخلاف قرآن سخن نمي‌گويد. قرآن درباره نزول فرشتگان يادآور مي‌شود که نزول آنها به امر خدا است نه به امر پيامبر(ص) چنان‌که مي‌فرمايد: «ومانتنزل الابامرربک»(مريم/64)، جز به فرمان پروردگار تو نازل نمي‌شويم.


و شايد مقصود آن عارف بزرگ اين است که بر اثر دعاي پيامبر(ص) و درخواست او جبرئيل شرفياب محضرش شد.


در سال هشتم بعثت، مشرکان قريش با يهود خيبر تماس گرفتند و چون آنها را دانايان شرايع پيشين مي‌دانستند، از نبوت حضرت محمد(ص) سؤال کردند، آنان گفتند: سه مطلب را از او سؤال کنيد، اگر پاسخي صحيح داد آن نشانه نبوت اوست.


سه سؤال آنان مربوط به اصحاب کهف و ذوالقرنين وروح بود، پيامبر گرامي(ص) در پاسخ به آنان در انتظار وحي نشست، نه اين‌که فوراً ميوه‌اي از شجرة وجودش بچيند و دربارة آنان سخن بگويد. لذا وحي الهي او را چنين مورد خطاب قرار داد: «يسالونک عن ذي القرنين قل سآتلوا عليکم منه ذکرا».(کهف/83)


«از تو درباره ذوالقرنين مي‌پرسند، بگو بزودي بخشي از سرگذشت او را براي شما بازگو خواهم کرد».


آنگه دربارة سؤال سوم فرمود: «يسآلونک عن الروح قل الروح من امر ربي وما اوتيتم من العلم الا قليلا»(اسراء/85) «از تو درباره روح سؤال مي‌کنند، بگو: روح از فرمان پروردگار من است و جز اندکي از دانش به شما داده نشده است».


تصور مي‌کنم اين همه آيات که به درستي نظريه عموم مفسران گواهي مي‌دهد براي اثبات آن کافي باشد. برگرديم به موضوع ديگر:


 4. پيامبر، نه دانشمند؟


جنابعالي در هر دو مصاحبه صريحا و تلويحا «پيامبر ص) را نبي مي‌دانيد نه دانشمند».


البته اين هم از همان سخن‌هاي دو پهلو است. جمله «نبي است» ترفيع مقام است، «نه دانشمند». نفي آگاهي او از علوم و دانش‌هاي انساني است و گويا ناآگاهي او را چندان عيب نمي‌دانيد!!، البته «نفي دانشمند» به اين معني که دانش، بسان دانش انسان‌هاي عادي زاييده فکر او نيست، مورد پذيرش همگان است.


 *اکنون مطالبي را تقديم حضورتان مي‌کنم:


قرآن يادآور مي‌شود که ما اسماء‌را به آدم آموختيم. مسلما مراد از اسماء، الفاظ و عبارات نيست، بلکه حقايق اشياء است به گواه آنکه مي‌فرمايد: «وعلم آدم الاسماء کلها ثم عرضهم علي الملائکه»: «سپس اسماء را(علم اسرار آفرينش را) به آدم آموخت، سپس آنها را به فرشتگان عرضه کرد» و فرمود: «انبئوني باسماء هؤ‌لاء‌ان کنتم صادقين» اگر راست مي‌گوييد نام‌هاي اينان را براي من بازگو کنيد».


 دقت بفرماييد در دو کلمه ذيل:


1ـ «عرضهم».


2ـ «باسماء هؤلاء».


اين ضمائر حاکي از آن است که اسرار را بر آدم عرضه کرد و او از حقايق اشياء و اسرار آفرينش آگاه است.


اکنون صحيح است که بگوييم: خاتم پيامبران، اشرف و افضل پيام‌رسانان و آن‌که شما درباره او چنين سروده‌ايد:


بال در بال ملائک به تماشاي رسولان طاير گلشن قدسي و تو خود عين مطاري


از بسيط‌ترين و پيش پا افتاده‌ترين علوم حتي علوم آن روز آگاه نبوده است.


 حديثي را از «فصوص الحکم» از «فص شيثي» چنين نقل کرده‌ايد: «پيامبر اکرم(ص) اعراب را از دخالت در لقاح گياهان و از گرده افشاندن از نخل‌هاي نر بر نخل‌هاي ماده منع مي‌کرد، چون درختان کم بار شدند، به اشتباه خود پي برد و گفت: «شما امور دنيايي را نيکوتر مي‌دانيد، و من کار آخرت را نيکوتر از شما مي‌دانم».


 يادآور مي‌شوم اين حديث در صحيح مسلم است، و محققان دربارة اين حديث نقدي دارند و مخلص در کتاب "الحديث النبوي بين الروايه والدرايه" در اين مورد بررسي دارد که گويا به نظر شما نرسيده است. آيا مضمون اين حديث، با زندگي پيامبر(ص) تطبيق مي‌کند؟ فرض کنيم پيامبر(ص) نه نبي بود و نه دانشمند، اما در هر حال در نقطه‌اي بزرگ شده است که سرسبد ميوه‌هاي آنان خرما و بيشترين درختان آنجا را نخلها تشکيل مي‌داد، آيا مي‌شود پيامبر(ص) از اين سنت ديرينه الهي که عرب جاهلي از آن آگاه بود، آگاه نباشد؟ اين به سان آن است که يک فرد بزرگ شده در مازندران از سنت‌هاي الهي درباره مرکبات و برنج آگاه نباشد.


 شاگرد ممتاز پيامبر خاتم و اشرف خلايق، اميرمومنان علي ابن ابي‌طالب مي‌گويد «سلوني قبل آن تفقدوني» و مسلما سخن او تنها مربوط به عوالم غيبي نيست بلکه از گستردگي خاصي برخوردار است. آيا علي(ع) از چنين موقعيت علمي برخوردار بود واستاد بزرگوار برخوردار نبود؟! «ما لکم کيف تحکمون»


 تکامل يک بعدي عين نقص است


سخنان شما درباره تکامل روحي پيامبر نسبت به عوالم غيبي اگر اغراق آميز نباشد در حد اثبات کمال است، او به جايي مي‌رسد که جبرئيل را توان همراهي با او نيست. او از نظر قرب به مرحله‌اي مي‌رسد که فاصله او کمتر از آنچه تصور مي‌شود بوده است، چگونه اين پيامبر تکامل يافته در امور غيبي در جهان شهود در نازل‌ترين درجه قرار مي‌گيرد و آگاهي او دربارة علوم طبيعي و فلکي در حد عرب جاهلي مي‌باشد؟


 اين تکامل يک بعدي، به سان اين است که کودکي قلبش رشد کند اما مغزش و ساير اعضايش به همان حالت بماند. اگر واقعاً آگاهي پيامبر(ص) نسبت به جهان طبيعت در حد عرب جاهلي بود. پس مضمون آيات ياد شده در زير چيست؟ آيا عرب جاهلي از مضمون آيات آگاه بود؟


 1ـ «ومن کل شي خلقنازوجين لعلکم تذکرون»(ذاريات/49) «از هر چيز يک جفت آفريديم شايد متذکر شويد»، آيا عرب جاهلي از جفت بودن هر موجود طبيعي و هر ذره از ذرات جهان آگاه بود؟


 2ـ «وتري الجبال جامده وهي تمرمرالسحاب صنع الله الذي اتقن کل شي انه بکل شي خبير»(نحل/88)، «کوه‌ها را مي‌بيني و مي‌پنداري که ساکن و جامدند ولي چون ابر در حرکتند، اين آفرينش خداوندي است که همه چيز را درست و استوار آفريده است. او از کارهايي که شما انجام مي‌دهيد مسلما آگاه است.» اين آيه مربوط به حرکت کوهها در همين جهان است نه در قيامت، به گواه اين‌که مي‌گويد «صنع الله» و مسلماً روز قيامت روز صنع نيست روز ويراني کوههااست و شايد شما در "نهاد ناآرام" درباره اين آيه سخن گفته باشيد.


 


3ـ (فلا اقسم برب المشارق والمغارب انا لقادرون...». «سوگند به پروردگار مشرقها و مغربها که ما تواناييم...».


آيا عرب جاهلي از تعداد آن مشرقها و مغرب‌ها آگاه بود؟


 


4ـ «يخلقکم في بطون امّهاتکم خلقاً من بعد خلق في ظلمات ثلاث».(سوره زمر/6)


«او شما را در شکم‌مادران، آفرينشي بعد از آفرينش ديگر در ميان تاريکي‌هاي سه‌گانه مي‌بخشد».


آيا عرب جاهلي از اين نوع آفرينش آگاه بود؟


 


و همچنين آيه 14 از سورة مؤمنون که آفرينش انسان را در رحم مادر بيان مي‌کند.


 


اين نامه گنجايش آن را ندارد که اعجاز علمي قرآن را در اينجا منعکس کنيم و فکر مي‌کنم مطالعات قبلي شما، نيز در اين موضوع کافي باشد، ولي پيشنهاد دارم که حداقل کتاب "باد و باران" آقاي بازرگان را مطالعه فرماييد تا روشن شود چگونه ايشان از آيات مربوطه به اين دو پديده اعجاز علمي قرآن را ثابت کرده است؟


 


5ـ ما من حادث الا وهو مسبوق بماده ومده


در مصاحبه آن عزيز، به اين قاعده فلسفي اشاره شد که هر حادثي پيش از حدوث مسبوق به ماده و زمان است و طبعا وحي الهي نيز چون حادث است، از اين قادعه مستثني نيست بنابراين نمي‌توان وحي الهي را پيراسته از اين دو دانست.


 


اين سخن از مولف گرامي "نهاد ناآرام" بسيار بعيد است قاعده ياد شده به شهادت برهان ودليل و کلمات حکميان اسلام مانند صدرالمتالهين و محقق سبزواري و غيرهما، مربوط به حادث مادي است، و ارتباطي به مجردات بالاخص مقوله علم و معرفت و بالاتر از آن وحي الهي ندارد، چگونه اين قاعده بر مجرد تطبيق شده و نتيجه هماهنگ با خواسته گرفته شده است.


 


6ـ ناسازگاري ظواهر قرآن با علم بشري


از موضوعاتي که در مصاحبه خود مطرح کرده‌ايد در کتاب تجربه نبوي نيز در اين‌باره گفتگو نموده‌ايد، مساله ناسازگاري ظواهر قرآن با علم بشري است.


 



¤ نوشته شده توسط فرزاد خلفي در ساعت 10:55 صبحدوشنبه 19 فروردين 1387

از اين تذکرات و يادآوري‌هاي خالصانه بگذارم و برگردم به مطالبي که در مصاحبه دوم و ناظر به نقد اينجانب بيان فرموده‌ايد و موارد مهم آنها را بررسي کنم:


 1. حقيقت وحي در اين مصاحبه؟


 واقعيت وحي در اين مصاحبه در چند جمله بيان شده است که برخي را مي‌آوريم:


الف) قرآن ميوة شجرة طيبة شخصيت محمد(ص) بود که به اذن خدا ثمربخشي کرد،«توتي أُکلها کلّ حين بإذن ربها» و اين عين نزول وحي و تصرف الهي است.


 در جاي ديگر مي‌فرماييد: «آن محمد که فاعل و قابل وحي است، بشري است مؤيد و مطهر و لذا «ازکوزه همان برون تراود که در اوست» و ازشجرة طيبه وجود او جز ميوه‌اي طيب بر خواهد خاست.


 در جاي سومي مي‌فرماييد: «همين است معناي آن که وحي و جبرئيل تابع شخصيت پيامبر بودند و... قوة خيال پيامبر در فرايند وحي دخالت مي‌کند... و شخصيت بشري تاريخي محمد(ص) در قرآن همه جا جلوه‌گر است.


 باز در جاي ديگر مي‌فرماييد: پيامبر اسلام در فرايند وحي موضوعيت دارد، نه طريقيت و بشري است که قرآن بر او نازل و از او جاري شده است و هردو تعبير درمتن قرآن آمده است. دو قيد «نزول» و «بشريت»در عميق‌ترين لايه‌هاي وي نزول دارند و بدون توجه به اين دو صفت مهم نمي‌توان وحي تفسيري خودپسند عرضه کرد.


تحليل


ما به همين بخش‌ها از سخنان جنابعالي بسنده مي‌کنيم، آنگاه «وحي محمدي»(قرآن) را به داوري مي‌پذيريم تا او در صحت اين تفسير خردپسند!!! قضاوت کند:


 


قرآن اين نظريه را به شدت رد مي‌کند. قرآن هرگز براي پيامبر نه موضوعيت قائل است و نه کلام خدا را ميوة درخت پيامبر مي‌داند، بلکه «وحي قرآني» مي‌گويد هر چه هست بدون دست‌خوردگي و بدون تصرف و بدون اين که با افکار و انديشه‌هاي بشري پيامبر آميخته شود، زلال وحي را بر زبان او جاري ساخته است:


 


«و کذلک أوحينا إليک قرآناً عربياً».(شوري/7)


«انا أنزلناه قرآناً عربياً».(يوسف/2)


«و لقد أوحي إلي هذا القرآن لانذرکم به و من بلغ».(آل‌عمران/19)


«و لا تعجل بالقرآن من قبل أن يقضي إليک وحيه».(طه/114)


«قل إنما أتبع ما يحوي إلي من ربي».(اعراف/203)


 


قرآن اصرار مي‌ورزند که وحي الهي را از هرنوع آميختگي به سخن غير خدا حتي روحيات پاک و متعالي پيامبر گرامي مصون بدارد، در حالي که شما بر عکس آن اصرار مي‌ورزيد، به اين آيات ياد شده در زير توجه بفرمايد:


 


«ولو کان من عند غيرالله لوجدوا فيه اختلافاً کثراً».(نساء/82)


خواهشمندم در کلمة «من عند غيرالله» دقت کنيد. هرگاه قرآن ميوة شجره طيبه است، قطعاً ميوه از شجره متأثر خواهد بود، در اين صورت، از حالت زلالي بيرون آمده و وحي الهي آميزة بشري پيدا خواهد کرد.


 


لابدّ مصاحبه آقاي کاردينال «جان يوس تووان» مسئول گفتگو با مسلمانان در واتيکان را خوانده‌ايد که مي‌گفت: «من حاضر به گفتگوي ديني با مسلمانان نيستم، زيرا آنان اصلي را پذيرفته‌اند که ما نپذيرفته‌ايم. آنان مي‌گويند: وحي الهي بدون دست‌خوردگي و به صورت زلال از مقام ربوبي بر قلب رسول خدا و آنگاه بر زبان او وارد شده و دست‌نخورده به دست آنها رسيده است.


 


ولي نظرية شما که وحي الهي راميوه شجره طيبه وجود پيامبر مي‌داند، هر چند اين شجره را خدا کاشته باشد، سرانجام وحي را از حالت زلالي و دست‌‌نخوردگي بيرون آورده و رنگ بشري به آن مي‌دهد.


 


آيا گفتار شما شبيه سخن آن کاردينال نيست؟ شما گفته‌ايد:


 


«ساده‌تر تصوير باغبان و درخت است. باغبان بذر مي‌کارد و درخت، ميوه مي‌دهد و اين ميوه همه چيزش از رنگ و عطر و شکل‌گرفته تا ويتامين‌ها و قندهايش مديون و مرهون درختي است که از آن بر مي‌آيد. درختي که در خاک ويژه‌اي نشسته و نور و غذا و هواي ويژه‌اي مي‌نوشد».


 


هر گاه وحي الهي ميوه شجره طيبه وجود محمدي باشد، و شخصيت او حالت فاعلي و قابلي دارد، پس چرا بر مطلب يادشده در زير تأکيد مي‌کند:


 


به پيامبر خطاب مي‌کند: «لا تحرک به لسانک لتعجل به*إن علينا جمعه و قرآنه*فإذا قراناه فاتبع قرآنه* ثم إن علينا بيانه».(قيامت/16ـ19)


 


حاصل مفاد آيات اين است: اي پيامبر زبانت را به خاطر عجله براي خواندن قرآن حرکت مده، زيرا جمع‌آوري و خواندن آن بر عهدة ماست، پس هرگاه آن را تلاوت کردي از خواندن آن پيروي کن، حتي بيان و توضيح آن برعهدة ماست.


هرگاه واقعاً معاني از خدا و صورت از پيامبر است، پس اين همه نهي از عجله در قرائت، و امر به پيروي از تلاوت جبرئيل، چيست؟ هر گاه پيامبر با اختيار و آگاهي خود، آنچه را از وحي مي‌گرفت، در اين قالب مي‌ريخت، ديگر شتابزدگي در تلاوت آن، چه معني دارد و چرا قرآن مي‌فرمايد: «از تلاوت جبرئيل پيروي کن»؟ دقت در اين ايات نشان مي‌دهد که زلال وحي با همان مفاهيم و الفاظ که از نظر حکيمان الهي نوعي تنزل «غيب به شهود» است بر قلب رسول خدا فرود آمده و بر زبان او جاي شده و هيچ فردي در فاعليت قرآن مؤثر نبوده است.


 


آيا با اين وصف صحيح است که بگوييم «پيامبر در وحي نقش فاعلي داشته» و موضوعيت دارد.


 


اين نوع نظريه‌ها هر چند با نيت پاک عرضه شود، نتيجة آن کمک به کساني است که از مقام و موقعيت وحي مي‌کاهند تا کم‌کم به آن آب و رنگ بشري بدهند و سپس انديشه‌هاي خود را در کنار انديشه‌هاي وحي الهي قرار داده و به تدريج منزلت وحي الهي را کمرنگ سازند؟


 


جناب آقاي سروش! شما «تجربه‌هاي ديني عارفان» را مکمل و بسط‌دهنده «تجربه ديني» پيامبر مي‌دانيد، و از اين طريق مرز بين وحي نبوي را با وحي عارفان از ميان مي‌بريد و در کتاب «تجربه ديني» حتي نوشته‌ايد:


 


«چون وحي، تجربه ديني است، و تجربه ديني درباره ديگر انسان‌ها نيز روي مي‌دهد، پس تجارب ديني ديگر نيز، به فربهي و غناي دين مي‌افزايد و با گذشت زمان، دين بسط و گسترش پيدا مي‌يابد، از اين رو تجربه‌اي ديني عارفان، مکمل و بسط‌دهنده تجربه ديني پيامبر است، و در نتيجه دين خدا رفته‌رفته، پخته‌تر مي‌گردد. اين بسط و گسترش در معرفت ديني بلکه درخود دين و شريعت صورت مي‌گيرد.(تجربه ديني، ص 28)


 


بنابراين آيين اسلام از اصول و فروع در طول اين چهارده قرن فربه شده و در نتيجه آميزه است از تجربه نبوي، و تجربه عارفان. آيا واقعاً چنين است؟!


 


با کمال ارجي که عرفان و عارف دارند اما شطحات برخي از عارفان را نقطه مقابل توحيد قرآن مي‌دانيم. آنجا عارفي جهان امکاني را عين خدا مي‌داند، و مي‌گويد: الحمدلله خلق الأشياء و هو عينها» يا آنجا که مولوي، واجب و ممکن را پيش از بسط يک چيز مي‌داند، که بعداً، ميان آن دو جدايي فتاده است چنان که مي‌گويد:


منبسط بوديم و يک گوهر همه بي سر و بي پا بُديم آن سر همه


يک گهر بوديم همچون آفتاب بي‌گره بوديم و صافي همچو آب


چون به صورت‌آور آن نور سره شد عدد چون سايه‌هاي کنگره


کنگره ويران کنيد از منجنيق تا رود فرق از ميان اين فريق


من مايل به قلم‌فرسايي در اين موارد نيستم وگرنه تضاد تجربه نبوي ـ به اصطلاح حضرت عالي ـ با تجربه عارفان در مواردي فزون‌تر از آن است که در اين نامه بگنجد.


 



¤ نوشته شده توسط فرزاد خلفي در ساعت 10:53 صبحدوشنبه 19 فروردين 1387