RSS 

 تعداد بازديد کنندگان
11473

 بازديد امروز: 1

 بازديد ديروز: 13

 Atom 

  فرزاد خلفي

[ و مردى را ديد که براى زيان دشمن خويش مى‏کوشيد و به خود زيان مى‏رسانيد بدو فرمود : ] تو کسى را مانى که به خود نيزه‏اى فرو برد تا آن را که پس وى سوار است بکشد . [نهج البلاغه]

خانه| مديريت| شناسنامه | ايميل


پيوندهاي روزانه

يادداشت هاي فرزاد خلفي [20]
ديکشنري 2 [35]
نارسيس [34]
ديکشنري [64]
دانشگاه ميشيگان - روابط بين الملل [26]
روابط بين الملل 2 [37]
نهاد هاي عمومي [22]
روابط بين الملل [62]
[آرشيو(8)]



درباره من

فرزاد خلفي
فرزاد خلفي[88]
در زمستان سال 57 در شهرستان ممسني به دنيا آمدم و تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در زادگاهم گذراندم و تحصيلات دانشگاهي را در رشته مهندسي توليدات گياهي به اتمام رساندم و اکنون دانشجوي کارشناسي ارشد روابط بين الملل هستم. قريب به يک دهه فعاليت مطبوعاتي داشته ام و اولين کتاب خود را با عنوان توطئه هاي شيطاني در سال 76 تاليف و در سن نوزده سالگي منتشر کرده ام .

لوگوي من

فرزاد خلفي

 لينک دوستان


لوگوي دوستان



















آرشيو

زمستان 1384 [7]
بهار 1385 [4]
تیر ماه 1385 [5]
مرداد 1385 [7]
شهريور 85 [4]
ديدار با بهمن بيگي
آسمان و آزادي
منشور حقوق بشر کوروش
مهرانه [6]
مثنوی شیعه
با ولایتی [2]
زمستان 85 [4]
پدر تاریخ مطبوعات [3]
علامه طباطبایی مجسمه تقوا
مدل توسعه محور در سیاست خارجی
سیاست خارجی
آبان ماه [6]
زمستان 86 [5]
سازمان تجارت جهاني ، فرصت ها و تهديدها [7]
بازتاب اظهارات سروش درباره قرآن [12]


حضور و غياب

يــــاهـو


اشتراک

نام:

ايميل:

 







سايت فرهنگي تبيان در مطلبي نوشت: کتاب جلوش باز است و او سرش را فرو کرده توى آن و ابروهايش را در هم کشيده. مطلب باريک و حساس است، اما نمى‏داند چرا حواسش يک دفعه مى‏رود پى جعبه‏اى که پس‏اندازشان را آنجا مى‏گذارند. چند روز قبل، آن هم تمام شد؛ چون الان دو سه ماه است که از تبريز پولى برايش نرسيده. مى‏گويند رضاخان هر جور سفر به عتبات يا تماس با آنجا را غدقن کرده. قلمش را مى‏گذارد و کتاب را مى‏بندد...

همسرش تودار است. چيزى نمى‏گويد، چون نمى‏خواهد او شرمنده شود. اما تا کى؟ او تا کى مى‏تواند اين طور سر کند؟ بدون پول، بدون اتاق گرم. زن و بچه چه گناهى دارند؟

در مى‏زدند. محکم مى‏زدند. از جايش بلند شد و رفت در را باز کرد. مرد قد بلندى پشت در بود که موها و ريش حنايى رنگ داشت. گفت: «سلام عليکم» جواب داد: «عليکم السلام» او را نمى‏شناخت.

مرد گفت: «من شاه حسين ولى هستم. خداى تبارک و تعالى مى‏فرمايد در اين هجده سال، کى تو را گرسنه گذاشتم که درس و مطالعه را رها کردى و به فکر روزى افتادى؟ خدا حافظ شما» او ماتش برده بود. گفت: «خدا حافظ شما» و برگشت نشست سر کتابش.

همين که نشست، احساس کرد سرش را همين الان از روى دستش برداشته. يعنى خواب ديده بود؟ اما خواب نبود. مرد به او چه گفت؟ گفت «شيخ حسين ولى» يا «شاه حسين ولى»؟ دور سرش چيزى پيچيده بود، اما شبيه عمامه نبود. شاه هم نبود. به ظاهرش نمى‏خورد. پس کى بود؟ و چرا گفت در اين هجده سال؟ از کى و چى را حساب مى‏کرد؟ سن او که الان بالاى سى سال است. از طلبه بودنش هم که بيست و پنج سالى مى‏گذرد. نجف هم که ده سال پيش آمده... عقلش به جايى قد نداد.

چند روز بعد، نامه‏اى از تبريز آمد. نوشته بودند اوضاع طورى است که نمى‏شود پول فرستاد. نوشته بودند زمين‏ها کسى را مى‏خواهد که بالاسرشان باشد و اين که بهتر است برگردند و... چند اسکناس که از لابلاى نامه افتاد جلو پايش آن قدر بود که بتوانند قرضى را که داشتند بدهند و تهش خرج برگشتنشان به تبريز هم بماند.

الان ده سال است که به تبريز برگشته‏اند و او تمام اين ده سال را با خودش دست به يقه بوده. يک شکنجه درونى که هميشه هست. وقتى دو تايى ـ او و همسرش ـ سوار اسب مى‏شوند و به دهات اطراف مى‏روند، هست. وقتى عبدالباقى ـ پسر بزرگش ـ را شکار مى‏برد و تيراندازى يادش مى‏دهد، هست. وقتى توى اتاق پنج درى که آفتاب کفش پهن شده، مى‏نشيند و رساله‏هايش را مى‏نويسد، هم هست. امروز صبح چيزى ديد که دلش بيشتر گرفت.

او وقتى نجف بود، عادت داشت بعد از نماز صبح برود بيرون شهر قدم بزند. بيشتر مى‏رفت قبرستان شهر. در تبريز همين کار را مى‏کرد. امروز وقتى داشت بين قبرها راه مى‏رفت، يکى از آنها توجهش را جلب کرد. از ظاهر قبر معلوم بود که مال يک آدم حسابى است و وقتى سنگش را خواند، ديد بعد از کلى القاب و احترامات، نوشته «شاه حسين ولى». همان بود که در نجف آمده بود دم در خانه. اما تاريخ فوتش سيصد سال پيش بود. نشست و نوک انگشت‏هايش را کشيد روى سنگ قبرش.

گفت: «خيلى وقت است فهميده‏ام چرا گفته بودى در اين هجده سال... الان بيست و هشت سال شده که اين لباس‏ها، اين عبا و عمامه تن من است. اما چه فايده؟ در اين ده سال همه چيز از دست رفت. اين سال‏ها باعث خسارت روحى من بوده‏اند.»

هر شب فکرش را جمع مى‏کند، حرف‏هايش را مرتب مى‏کند و منتظر مى‏ماند تا وقتى که او آمد و آن چاى کم رنگ هميشگى را در سکوت برايش آورد، دستش را بگيرد، بنشاندش کنار اين کاغذها و رساله‏ها و بگويد من ديگر بى‏طاقت شده‏ام. جمع کنيم برويم. برويم قم يا هر جاى ديگر که بشود بيشتر از اين‏ها درس خواند، درس داد، بحث کرد و نوشت.

اما هر بار که او را مى‏ديد ديگر دلش نمى‏آمد چيزى بگويد. خانه‏شان بزرگ بود. اندرونى و بيرونى داشت. اسب و مهتر و نوکر و دده و لَله و باغ‏چه....به نظر مى‏آمد همه چيز خوب و خوش است، همه راضى‏اند. اما او راضى نيست و همسرش اين را مى‏ديد. توى راه‏رفتنش مى‏ديد، توى غذا خوردنش و نوشتنش و همه‏کارهايش.

دلش مى‏لرزيد. ديشب ديگر طاقت نياورد. بالاخره همه آنچه را که بر دلش سنگينى مى‏کرد گفت و او نمى‏دانست که چه بگويد. مى‏دانست، اما برايش سخت بود که آن را به زبان بياورد اما بالاخره به حرف آمد. گفت «هر جا شما برويد ما هم مى‏آييم.»

براى اين که آدم زنش و چهار تا بچه‏اش را که آخريشان دو ساله بود، بردارد و برود قم، بدترين وقت بود. سر سال نو، آخرهاى اسفند بيست و چهار، و از يک سال قبل ته مانده‏ى روس‏ها فرقه‏اى درست کرده بودند به اسم دموکرات که نفس مردم را گرفته بودند. وقتى از تبريز بيرون مى‏آمدند، يک گليم، يک قابلمه غذا، چند تا قاشق و بشقاب، و لباس‏هاى تنشان را داشتند. هيچ‏کس حق نداشت جز همين خرت و پرت‏ها، چيزى با خودش ببرد. بدترين وقت بود براى اين که آدم...

سال تحويل شده بود که رسيدند قم. چند روز اول را خانه‏ى يکى از اقوام گذراندند و بعد اتاقى اجاره کردند در کوچه‏ى يخچال. يک اتاق بيست مترى که وسطش را پرده زده بودند که بشود يک طرفش آشپزى کرد.

صاحبخانه هم همانجا زندگى مى‏کرد؛ ساختمان آن طرف حياط. يکى دو ماه اول خيلى سخت گذشت. آب قم شور بود، ميوه کم و گران و درخت‏ها از آن هم کمتر و همه مفلوک و خاک گرفته. براى آن‏ها که از باغ و خرمى تبريز و بريز و بپاش آن خانه‏ى درندشت آمده بودند، کمى طول مى‏کشيد به اين چيزها عادت کنند.

الان هفت ـ هشت سال است که به قم آمده‏اند. امروز وقتى آمد خانه، يک گنجشک توى جيب قبايش بود و يک کتاب هم زير بغلش. او مى‏دانست بچه گنجشک را از پسر بچه‏هاى توى کوچه خريده که براى اينها تله مى‏گذارند و بعد نخ مى‏بندند به پايشان که دنبال خودشان بکشند اين طرف و آن طرف. وقتى رفتند بالا توى اتاق تا خواست بساط ناهار را آماده کند، او صدايش کرد. کتاب سبز رنگ را گذاشت زمين و گفت «جلد اول تفسير است.»

زن همان طور که دو زانو نشسته بود، کمى آمد جلو و دست کشيد به کتاب. بعد به شوهرش نگاه کرد و گفت «آن همه زحمات شما بالاخره نتيجه داد.» صدايش مى‏لرزيد. گونه‏هايش گل انداخته بود. انگار کتاب خود او بود. و او سرش را بالا آورد، مکثى کرد و گفت «و آن همه زحمات شما».*

پي نوشت:
*برداشت آزاد از کتاب «زندگى؛ سيدمحمدحسين طباطبايى»، نوشته حبيبه جعفريان، تهران: روايت فتح، 1382.
----------------------------
منبع:
مجله خشت اول، شماره نخست



¤ نوشته شده توسط فرزاد خلفي در ساعت 5:10 عصرسه‏شنبه 19 تير 1386


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ


 

خانه| مديريت| شناسنامه |ايميل