RSS 

 تعداد بازديد کنندگان
11475

 بازديد امروز: 3

 بازديد ديروز: 13

 Atom 

  فرزاد خلفي

هرچه بدان بسنده کردن توان ، بس بود همان . [نهج البلاغه]

خانه| مديريت| شناسنامه | ايميل


پيوندهاي روزانه

يادداشت هاي فرزاد خلفي [20]
ديکشنري 2 [35]
نارسيس [34]
ديکشنري [64]
دانشگاه ميشيگان - روابط بين الملل [26]
روابط بين الملل 2 [37]
نهاد هاي عمومي [22]
روابط بين الملل [62]
[آرشيو(8)]



درباره من

فرزاد خلفي
فرزاد خلفي[88]
در زمستان سال 57 در شهرستان ممسني به دنيا آمدم و تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در زادگاهم گذراندم و تحصيلات دانشگاهي را در رشته مهندسي توليدات گياهي به اتمام رساندم و اکنون دانشجوي کارشناسي ارشد روابط بين الملل هستم. قريب به يک دهه فعاليت مطبوعاتي داشته ام و اولين کتاب خود را با عنوان توطئه هاي شيطاني در سال 76 تاليف و در سن نوزده سالگي منتشر کرده ام .

لوگوي من

فرزاد خلفي

 لينک دوستان


لوگوي دوستان



















آرشيو

زمستان 1384 [7]
بهار 1385 [4]
تیر ماه 1385 [5]
مرداد 1385 [7]
شهريور 85 [4]
ديدار با بهمن بيگي
آسمان و آزادي
منشور حقوق بشر کوروش
مهرانه [6]
مثنوی شیعه
با ولایتی [2]
زمستان 85 [4]
پدر تاریخ مطبوعات [3]
علامه طباطبایی مجسمه تقوا
مدل توسعه محور در سیاست خارجی
سیاست خارجی
آبان ماه [6]
زمستان 86 [5]
سازمان تجارت جهاني ، فرصت ها و تهديدها [7]
بازتاب اظهارات سروش درباره قرآن [12]


حضور و غياب

يــــاهـو


اشتراک

نام:

ايميل:

 



                              بنيانگذار آموزش و پرورش عشاير ايران


 



                ماندگار در حافظه مردم عشاير و روستايى ايران‏زمين


»من در يک چادر سياه به دنيا آمدم. زندگانى را در چادر با تير، تفنگ و شيهه اسب آغاز کردم... تا ده سالگى حتى يک شب هم در شهر و خانه شهرى به سر نبردم... زمانى که پدر و مادرم را به تهران تبعيد کردند تنها فرد خانواده که خوشحال و شادمان بود، من بودم... نمى‏دانستم فشنگ مشقى و تفنگم را مى‏گيرند و قلم به دستم مى‏دهند... پدرم مرد مهمى نبود. اشتباهاً تبعيد شد و دوران تبعيدمان بسيار سخت گذشت. چيزى نمانده بود که در کوچه‏ ها راه بيفتيم و گدايى کنيم. مأموران شهربانى - رضاخان - مراقب بودند که گدايى هم نکنيم... به کتاب و مدرسه دلبستگى داشتم. دو کلاس يکى مى‏کردم شاگرد اول مى‏شدم. تبعيدى‏ها، مأموران شهربانى و آشنايان کوچه و خيابان به پدرم تبريک مى‏گفتند و از آينده درخشانم برايش خيال‏ها مى‏بافتند. سرانجام تصديق گرفتم. يکى از آن تصديق‏هاى پررنگ و رونق روز. تبعيدى‏ها، مأموران شهربانى، کاسب‏هاى کوچه، دوره‏گردها، پيازفروش‏ها، ذرت بلالى‏ها و کهنه‏خرها همه به ديدار تصديقم آمدند. من شرم مى‏کردم و خجالت مى‏کشيدم... پدرم از شور و شوق اشک به چشم آورد. در مراجعت به خانه ديگر راه نمى‏رفت، پرواز مى‏کرد... ملامتم مى‏کردند که با اين تصديق گرانقدر، چرا در ايل مانده‏اى و چرا عمر را به بطالت مى‏گذرانى... تو تصديق دارى و بايد مانند مرغکى در قفس در زواياى تاريک يکى از ادارات بمانى و بپوسى و به مقامات عاليه برسى... در پايتخت به تکاپو افتادم و با دانشنامه قضايى حقوق به سراغ دادگسترى رفتم تا قاضى شوم و درخت بيداد را از بيخ و بن براندازم... دلم گرفت و از ترقى عدليه چشم پوشيدم... در ايل چادر داشتم. در شهر خانه نداشتم. در ايل اسب سوارى داشتم. در شهر ماشين نداشتم. در ايل حرمت و آسايش و کس و کار داشتم. در شهر آرام و قرار و غمخوار و اندوه گسار نداشتم... نامه‏اى از برادرم رسيد... بوى جوى موليان مدهوشم کرد. ترقى را رها کردم... تهران را پشت سر گذاشتم و به سوى بخارا بال و پر گشودم. بخاراى من ايل من بود...«


اينها بخشى از زندگى بزرگ مردى است که رسول کتاب در حجاز ايل بود و هست و براى هميشه در حافظه مردم عشاير و روستايى ايران زمين خواهد بود. استاد محمد بهمن بيگى به دست جوان و نوجوان عشايرى و روستايى به جاى چوب شبانى که پسر به رسم پدر فقط شبانى کند و بس، کتاب داد و بر اين قاعده کهنه خط بطلان کشيد و نهضت عظيمى را در مبارزه با جهل و بى سوادى آغاز کرد.


شيراز. ميدان قصرالدشت. خيابان کوچک خان جنگلى. کوچه دوازدهم، مردى بر صندلى نقش‏دار هنر قاليچه ايلياتى آرميده است. خيابان کوچک خان جنگلى تداعى‏کننده مردى که خود يک ميرزاکوچک خان جنگلى نه در عرصه سياست بلکه در عرصه فرهنگ و علم است.


محمد بهمن بيگى هشتاد و چهارمين بهار از زندگى خود را سپرى مى‏کند. اما همچنان استوار و مقتدر از کتاب و مدرسه و بچه‏ هاى روستايى سخن مى‏راند. اشک در چشمانم حلقه زده بود. به فکر فرو رفتم که آقايى که تا ماهها پيش مديرکل بود و پس از سه دهه فعاليت‏هاى فرهنگى و اهتمام به کتاب، بازنشستگى خود را با کار بساز و بفروش ساختمانى آغاز کرده است اما بهمن بيگى پس از شصت سال از آغاز فعاليت هنوز ورد زبانش کتاب و مدرسه و فرزندان اين مرز و بوم است. پس از سه دهه از زمان بازنشستگى‏اش هنوز محور کلام و بيان او خواندن و نوشتن و تربيت نيروهاى فعال براى ساختن جامعه است.



عرف و عادت


زرق و برق زندگى و دنياى هزار رنگ و انسان‏هاى هزار چهره و هوس‏هاى جورواجور بهمن بيگى بيست و سه ساله را نفريفت. در آن سالهاى دانشجويى آينده ايل و روستا ديدگانش را به فضاى عميقى سوق مى‏داد که روستايى و عشايرى با ييلاق و قشلاق خود و ستيز در منازعات قومى و داخلى راهى به سوى اضمحلال مى‏برد. حل مشکلات ايلات و مردم روستايى را در قيام عليه جهل يافت و براى زدودن سيماى فقر گرفته ناشى از فرهنگ و اقتصاد به پا خاست. وى دريافته بود که کتاب در جامعه عشايرى و روستايى همچون جامعه شهرى مى‏تواند منشأ تحول اساسى و چشمگير باشد. در کنار وى که نشستم آغاز فعاليت خود را با معرفى کتاب »عرف و عادت« خويش ادامه داد. اين کتاب در سال 1324 منتشر شده است. وى در اين کتاب نتيجه‏گيرى نموده است که بايد جامعه روستايى و عشايرى ايران باسواد شوند. در آن شرايط و با توجه به وضعيت فرهنگى و اجتماعى قريب به اتفاق مردم ايران که از اقشار روستايى و عشايرى بودند پرداختن به اين رسالت مهم حرکت عظيمى به شمار مى‏آمد.


بهمن بيگى در آغاز کار، مکتبخانه داير مى‏کند و سپس به سراغ مدرسه مى‏رود. وى درخصوص آن زمان مى‏گويد: »اعتقاد داشتم معلمان شهرى نمى‏توانند مدارس عشايرى و روستايى را اداره و تعليم کنند. از عهده عشاير و روستا برنمى‏آيند. دولت را قانع کردم، هشت سال طول کشيد تا به دولت وقت ثابت کردم که بايد از خود مردم روستايى و عشايرى معلم تربيت کرد و به معلمان روستايى جديد نيز گفتم خوب کار کنيد تا نشان دهيد باسواد هستيد و براى همگان ثابت شد که مدارس عشايرى با فاصله بيشترى از مدارس شهرى جلو افتاده‏اند.«


محمد بهمن بيگى در ادامه مى‏گويد: »ايمان داشتم براى رهايى جامعه عشايرى و درگير نکردن آنها با يکديگر که موجب نزاع‏هاى خونين مى‏شد بايد کتاب را وارد زندگى آنها کنيم تا باسواد شوند. فرزندان عشايرى هيچ چيز به لحاظ استعداد از بچه‏ هاى شهرى کمتر نداشته‏اند و گفتم که به آنجا توپ و تانک نفرستيد، معلم بفرستيد. کتاب بفرستيد.«


صحن مدرسه بهمن بيگى چتر و گيسوى درختان بلوط بود و زير سقف چپرها کلاس عشق و علم را داير مى‏کرد تا هزاران نوجوان دختر و پسر پابرهنه را گرد آورد و کتاب دست آنها سپارد و راه آموختن را نشان دهد. بهمن بيگى در بند پرستيژ و تشريفات ادارى نبود. با اسب و يا با پاى پياده چه بسيار از کوهها و دشت‏ها را پيمود. در سردى و گرمى، شب و روز، عشق و علاقه‏اش وقت و بى‏وقت نمى‏شناخت. وقت ادارى براى او بى‏معنى و ورد زبانش هميشه و همه وقت خواندن و نوشتن بود. در جامعه روستايى و عشايرى ايران خانه‏اى نبوده و نيست که فرزندان آن، نگاه عاشق و پرمهر معلمى بهمن بيگى را حس نکرده باشند و اوصاف کلاس پرمحتوايش را نشنيده يا گام‏هاى استوار وى را در اين مجاهدت بى نظير تعقيب نکرده باشند.


از سيستان گرفته تا کردستان و خوزستان، از فارس تا کهگيلويه و بويراحمد و از بوشهر تا چهار محال و اصفهان و گيلانغرب زير طنين گام‏هاى استوار او، فرزندان عشاير و روستايى مثنوى کتاب و آموختن را سروده‏اند. او در آثار سراسر نغز، روان و خاطره‏انگيزش که دريايى از معرفت را با خود دارد، فضاى زيبايى از جامعه عشايرى و روستايى آن روز را ترسيم مى‏کند. کتاب »بخاراى من، ايل من« که شش بار به زيور طبع آراسته شده است، سندى گويا از کارنامه وى است.


خدمات بهمن‏بيگى آنچنان گيراست که آوازه‏اش از ايران پا فراتر مى‏گذارد و مرزها را درمى‏نوردد. به گونه‏اى که از سوى سازمان بين‏المللى يونسکو مراتب تقدير و تشکر از وى به عمل مى‏آيد و لوح تقدير به ايشان اهدا مى‏شود. وقتى از وى لوح اهدايى يونسکو را سراغ مى‏گيريم با روحيه‏اى جدى و محکم مى‏گويد: »تقدير يونسکو مهم نيست، شما خودتان يونسکو هستيد. من چه کسى هستم دستگاهى که بتواند عده‏اى را در بيابان و مناطق صعب‏العبور پيدا کند، تربيت کند و به دانشگاه بفرستد. آن هم توسط کسانى که گمنام هستند و آنها را پرورش دهند مثل کيانشير پرهمت، اينها را بنويسيد. کارها را اينها کردند و من هم نوشته‏ام که اين مملکت غير از تعليم و تربيت راهى براى نجات ندارد و نشان داده‏ام که اگر ايمان، پشتکار و اعتقاد باشد مى‏توان هر کارى کرد. داستان »آموزگار ايل« در کتاب »به اجاقت قسم« نوشته بنده همين را بيان مى‏کند. آن وقت‏ها فکر مى‏کردند من چند مدرسه داير کرده‏ام و کارى انجام نمى‏شود. شاه وقت دانشگاه را موظف کرد که اين مسأله بررسى شود. آنها پنج يا شش ماه تحقيق کردند و چندين مدرسه ممتاز تهران را ديدند و همه مدارس ما را هم ديدند و ديدند که ما کارى کرده‏ايم که آنها نکرده‏اند و کار ما عالى بود.«


از محمد بهمن‏بيگى کتاب‏هاى مدارس عشايرى را سراغ مى‏گيرم. وى کانال تهيه کتاب‏هاى مدارس عشايرى را آموزش و پرورش وقت يا همان وزارت معارف ذکر مى‏کند اما مى‏گويد: »من مقرراتى راجع به آموزش بچه‏ هاى عشاير کشور به تصويب رسانده بودم که آنها فقط در دو فصل زمستان و تابستان درس بخوانند. بنا به کوچ عشاير زمان کلاس‏ها با مدارس شهرى تفاوت داشت. اصولاً براى من مدرک و تصديق مهم نبود.


اعتقاد داشته و دارم وقتى عشق باشد، درس و کتاب باشد با پنجم ابتدايى مى‏توان ديپلم‏ها و بالاترها را هم شکست داد و خانه‏نشين کرد. در مقاله‏اى به نام »آموزگار ايل« از کتاب به »اجاقت قسم« اين مسأله را ثابت کرده‏ام. به‏عنوان مثال سخت‏ترين کلمات و مسائل رياضى را از بچه‏ هاى عشايرى مى‏پرسيدم آنها به‏خوبى جواب مى‏دادند. الان ديپلمه‏ ها و حتى ليسانس‏هايى را مى‏بينم که بعضى از کلمات را نمى‏دانند با »ص« مى‏نويسند يا با »س«.



کتابخانه سيار


بهمن‏بيگى از ايجاد کتابخانه در ايل نيز غافل نبوده است. علاوه بر کتاب‏هاى درسى که توسط آموزش و پرورش وقت تهيه مى‏شد يا از کانون پرورش فکرى، کتاب تحويل مى‏گرفت و اقدام به راه‏اندازى کتابخانه‏ هاى سيار در سطح روستا و عشاير نمود. وى مى‏گويد: »آن موقع از کانون پرورش فکرى کودکان کتاب مى‏گرفتم و با کتابخانه‏ هاى سيارى که داشتيم چند کتابدار را انتخاب کرديم تا کتابخانه‏ ها را اداره کنند. فارغ از تشريفات کتابها را در روستاها و محيطهاى عشايرى دست به دست مى‏کردند. به معلمان مى‏گفتم بگذاريد بچه‏ ها در مدارس شجاعت داشته باشند. آزادانه کتاب بخوانند. مبادا با برخوردهايتان شهامت را از آنها بگيريد. اعتقاد داشته و دارم که گرفتن شجاعت از نوجوانان و جوانان نمى‏تواند زمينه بروز استعداد آنها را فراهم کند. تنبيه بدنى دانش‏آموزان را ممنوع کرده بودم. خانه به خانه مى‏رفتم و کتاب دست بچه‏ ها مى‏دادم و به آنها مى‏گفتم که من براى گدايى استعدادهاى شما عزيزان آمده‏ام. خواهش مى‏کردم، آبرو و شرف خود را گرو مى‏گذاشتم تا آنها را گرد آورم. يقين داشتم که اين بچه‏ ها براى پيشرفت و ترقى از نظر استعداد نه‏تنها چيزى کم ندارند بلکه مى‏توانند جلوتر هم باشند. بيست و شش سال سختى کشيدم. معلمان عشايرى زيادى با همه توان خويش وارد ميدان شده بودند. کتابداران کتاب بين بچه‏ ها توزيع مى‏کردند. درس مى‏دادند و درس مى‏خواستند«.



مدرک و چک بى‏محل بهمن‏بيگى از رواج مدرک‏گرايى در جامعه انتقاد مى‏کند. وى با اشاره به قضيه‏اى که در زمان مسؤوليت خودش اتفاق افتاده است مى‏گويد: در کتاب »به اجاقت قسم« نوشتم که خيلى‏ها کتاب نمى‏خوانند، به درس توجه ندارند و نمره مى‏گيرند. من در خصوص برخورد با معلمى که مدرک صادر کرده بود به شدت قاطع بودم. اعتقاد دارم که مدرک خيلى مهم نيست. بر طبق تصديق‏هاى بى‏محتوا قاضى شدن يا فلان مسؤول شدن براى جامعه فاجعه است.


مثل چک بى‏محل مى‏ماند که فرد مدرک دارد ولى پشتوانه و سرمايه علمى و فکرى کافى را ندارد. يک ديپلمه بايد زبان انگليسى را خوب بلد باشد. آنقدر کتاب انگليسى را که الان ضرورت اجتناب‏ناپذير دارد خوب بخواند که بتواند تکلم کند و مهمتر از همه ادبيات فارسى که زبان مادرى اوست را خوب بفهمد و بداند. همين طور نمى‏شود مدارک بدون محتوا يا کم محتوا صادر کرد. بايد برگرديم و آسيب‏شناسى کنيم. اگر در روند کار آموزشى ما اشتباهى هست حتماً تجديد نظر کنيم«.



وزير آموزش و پرورش بايد فيلسوف باشد


بنيانگذار آموزش و پرورش عشاير کشور در بخشى ديگر از گفت‏وگوى خود با اشاره به مسأله حياتى تعليم و تربيت در کشور و با توجه به سوابق طولانى در امر آموزش و پرورش اعتقاد دارد که بايد دانشمندان و نخبگان را به امر مديريت آموزش و پرورش واداشت. از نظر وى وزير آموزش و پرورش بايد از دانشمندان و فيلسوفان برجسته کشور باشد تا عمق و زواياى آموزش و پرورش را بهتر بداند و توان علمى براى کار کردن را داشته باشد. وى همچنين مى‏گويد: »مملکت نازا نيست آدم‏هاى بزرگى دارد. مى‏شود کارهاى خيلى بزرگى انجام داد.«



تغيير خط فارسى


استاد بهمن‏بيگى در ادامه صحبت‏هاى خود تغيير خط فارسى را در جامعه آن روز به ياد مى‏آورد و به تلاش مؤثر خويش در مسکوت گذاشتن اين برنامه اشاره دارد. وى مى‏گويد: »قرتى‏هاى مملکت مى‏گفتند که خط فارسى نمى‏گذارد که ما باسواد شويم. به استاندار وقت فارس گفتم عقب‏ماندگى ايران به خط فارسى نيست. شما مسؤولان حکومت را دعوت کنيد تا به اين دانشسراى عشايرى بيايند. چرا مى‏خواهند خط فارسى را از بين ببرند. يکى از همين قرتى‏ها مى‏گفت خوب ما »ص« داريم چرا باز بايد »س« داشته باشيم. شنيده بودند که آتاتورک به لاتين رو آورده است مى‏خواستند که خط فارسى را عوض کنند. شوروى لامذهب ميلاد مسيح را از بين نبرد. اما آنها مى‏خواستند فارسى نباشد. در فروردين همان سال که اين بحث‏ها داغ بود، بچه‏ ها را جمع کردم و اولياى حکومت آمدند و ديدند هر چه مى‏گويند اينها که از اقوام ترک، لر و عرب بودند به راحتى مى‏نويسند. فارسى را خوب بلد هستند. شاه سابق هم لغات بسيار سختى به بچه‏ ها گفت، بچه‏ ها به زيبايى نوشتند و آنها در همان جلسه از طرح تغيير خط فارسى صرف نظر کردند«.



کتاب‏هاى خاص معلمان


استاد محمد بهمن‏بيگى آزمودگى و کاردانى معلمان و راه رسيدن به اين کارايى را در مطالعه مستمر معلمان مى‏داند. وى در خصوص مطالعه مداوم معلمان و اشراف آنها بر نکاتى نکاتى، را براى تقويت توان علمى يادآور مى‏شود. به معلمان عشايرى توصيه مى‏کرد که حتماً آثار نويسندگان و شاعران کلاسيک ايران و جهان را مطالعه کنند. حتى آثار نويسندگان غربى را مد نظر قرار مى‏داد. وى مى‏گويد: »ديوان حافظ، بوستان و گلستان سعدى، پروين اعتصامى، ديوان رودکى، بينوايان ويکتور هوگو و... را با پافشارى به معلمان مى‏خواستم مطالعه کنند تا ارتباط آنها با مطالعه قطع نشود«. وى کتابهاى آموزشى را پر از مطالب سودمند و غنى مى‏داند. مطالبى که دانش‏آموزان را به راه و رسم زندگى درست دعوت مى‏کرد. آنها را با تاريخ و ادبيات جامعه‏شان آشنا مى‏ساخت و درس‏هاى اخلاقى مهمى را به‏دست مى‏داد.


استاد محمد بهمن‏بيگى نيز مورد بى‏مهرى و غرض بعضى‏ها نيز واقع مى‏شد. اما نگاه افکار عمومى وى را چونان اسطوره‏اى در تاريخ عشاير به نمايش مى‏گذارد. چه‏بسيار از جوانان بين بيست تا سى ساله حالا که فقط خاطرات بهمن‏بيگى را شنيده‏اند و حتى نمى‏دانند اکنون وى در قيد حيات است، علاقه و ارادت شديدى به وى دارند و راغب هستند که زمينه ديدار با وى برايشان فراهم شود. هر فردى از هر خط و خطوط سياسى و با هر صبغه دينى وى را مى‏ستايد و مقام و منزلت وى را ارج مى‏نهد.


نويسندگى


بهمن‏بيگى که خود استعداد سرشارى در نوشتن دارد و در سال اول دانشکده حقوق مقدمه کتاب »اشک معشوق« اثر مشهور مهدى حميدى را در صفحه اول کارنامه خويش دارد بنا به رسالت عظيمى که در سوادآموزى جامعه عشاير ايران به دوش گرفت، فرصت نوشتن از وى در اين سه دهه سلب شد و در دهه اول انقلاب اسلامى پس از عزيمت به آمريکا هواى وطن آهنگ امان از جدايى را در دل وى آغازيد و به ايران بازگشت و دست به قلم برد و به ثبت بخشى از خاطرات پر افت و خيز دوران مسؤوليت خويش روى آورد. نگاه ژرف، بيان رسا و نکات بسيار آموزنده وى، کتاب‏هايى همچون »بخاراى من، ايل من«، با نوبت چاپ ششم، »اگر قره قاج نبود« و »به اجاقت قسم« با دو و سه نوبت چاپ شعله‏ هاى شور و گرمى را در دل‏هاى مردم، بزرگان تاريخ و ادبيات و شاگردانش آفريد. زنده‏ياد دکتر عبدالحسين زرين کوب نويسنده و محقق بزرگ ايرانى خطاب به بهمن‏بيگى مى‏نويسد: »... خوب شد که برگشتى و اين کارها را نوشتى.« بزرگ علوى نويسنده معاصر ايران راجع به بهمن‏بيگى مى‏نويسد: »نوشته‏ هاى شما ادبيات ايران را غنى کرده است.« دکتر عباس ميلانى نيز درباره آثار بهمن‏بيگى در کتاب خود مى‏نويسد: »... اثر محمد بهمن‏بيگى اثر کاميابى است. هم آموزنده از گذشته، گفت‏وگو درباره مهر و پيوندها، آداب‏ها و آيين‏ها و مشکلات و مسائل چادرنشين‏هاست.« و دکتر ايرج افشار در کتابى که راجع به مرحوم پدرش زنده‏ياد دکتر محمود افشار مى‏نگارد از نوشته‏ هاى محمد بهمن‏بيگى مدد مى‏جويد و از وى تمجيد مى‏کند.



اگر نبود الفت قره‏قاج


آرى گل‏ها و سبزه‏ ها مى‏پژمرند و سنگ‏ها مى‏سايند و خاک‏ها غبار مى‏شوند. بزهاى کوهى به غارهاى فراموشى مى‏خزند. شاخک‏هاى پير و خشکيده به دام طوفان و باد به اسارت شکستگى مى‏افتند. در لاى درز شاخه پيرى که هنوز ناى نفس کشيدن دارد جوانه‏اى روييدن آغاز مى‏کند. تير تفنگ قلم مى‏شود و کتاب تار تک‏نواز موسيقى علم جهانگيرخان قشقايى زمانه ما مى‏شود و اگر نبود الفت قره‏قاج چه مى‏شد. شايد هنوز تا هنوز غبار فقر و جهل ديدگان ايلياتى را بسته بود. مردى با کت و شلوارى آراسته، کراواتى خوش‏رنگ و پيپ بر لب اما حرف‏هايش، خنده‏ هايش، گريه‏ هايش، غصه‏ هايش همه از جنس مردم ايلياتى است. از ايل، در ايل و با ايل است. کاخ‏هاى مرمر و نياوران او را چون تارهاى عنکبوتى به خود نگرفت و قدرت ميز و شوکت رياست بر او چيره نشد. کبوتر خوش‏پيام آزادگى، شهامت و علم بر منقار خويش برگى از دانشى را در آسمان تيره از جهل ايلياتى حمل مى‏کرد. برگى که صاعقه‏اى خروشان آفريد. ابرهاى تيره را در نورديد و باران علم را بر شانه‏ هاى خسته کودکان معصوم ايلياتى باريدن داد.


کتاب متکا و الفبا نجواى شبانه و گاه سرود عاشقانه خردسالان و نوجوانان عشاير شد. همان بچه‏ هايى که به پيشواز او مى‏رفتند و خطاب به وى اين‏چنين مى‏سرودند:


»وه چه خوب آمدى، صفا کردى


چه عجب شد که ياد ما کردى


بى‏وفايى مگر چه عيبى داشت


که پشيمان شدى وفا کردى


شب مگر خواب تازه‏اى ديدى


که سحر ياد آشنا کردى«



کليد مشکلات ما در لابه‏لاى الفبا


در پيامى پرمحتوا با قلمى شيوا خطاب به شاگردان دانشسراى عشايرى، بهمن‏بيگى نکاتى تکان دهنده از وضعيت اجتماعى و معيشتى جامعه عشايرى را به تصوير مى‏کشد. وى که در سال 1350 اين پيام را در دانشسراى عشايرى قرائت کرده است به محورى دست يافته است که اصل آن کتاب و کتابخوانى است. در اين پيام فوق‏العاده جذاب و تأمل‏انگيز چنين آمده است:


»... اشک بيش از آب چهره پدران و مادران ما را شسته است و خون بيش از شربت و شراب به کام نياکان، کسان و خويشان و عزيزان ما فرو ريخته است. گرسنگى يار ديرين و وفادار ما بوده است و برهنگى در کنار گرسنگى يک دم نسل‏هاى ما را ترک نگفته است... چندى پيش از يک مدرسه عشايرى ديدن مى‏کردم. کودکى دستگاه گوارش را بر تخته سياه کشيد و از دهان و مرى و معده سخن گفت که غذا چگونه از اين مجارى مى‏گذرد و تغيير و تبديل مى‏يابد. گفتم غذا چيست؟ گفت نان. گفتم فقط نان؟ گفت فقط نان... شکى ندارم که شما همه با هم شريک و موافقيد که بايد به پا ايستاد و قيام کرد. تاريخ نشان داده است که گرسنگى ما در بسيارى از قيام‏هاى روى زمين بوده است. تاريخ ما نيز در جنوب ايران نشان مى‏دهد که اين محرک بزرگ بارها ميل به قيام را در ميان اقوام و قبايل ما آفريده و به‏وجود آورده است. ليکن ما به سبب بى‏سوادى هيچ‏گاه از قيام‏هاى خود سودى نبرده‏ايم و سودها را دو دستى تقديم کسانى کرده‏ايم که در غارت ما سهيم بوده‏اند.


کليد مشکلات ما در لابه‏لاى الفبا خفته است و من اينک شما را به يک قيام جديد دعوت مى‏کنم. پس از سال‏ها سير و سياحت، غور و مطالعه، دلسوزى و دردمندى به اين نتيجه قطعى رسيده‏ام و شما را به يک قيام مقدس دعوت مى‏کنم. قيام براى باسواد کردن مردم ايلات، من به نام اين مردم، با اين چشم‏هاى بى‏فروغ، پوست‏هاى پرچروک، لباس‏هاى ژنده، شکم‏هاى گرسنه، با اين لب‏هاى بى‏خنده و دل‏هاى پرخون... به نام اين مردم از شما مى‏خواهم که بپاخيزيد و روز و شب و گاه و بى‏گاه درس بدهيد و درس بخوانيد، درس بدهيد و درس بخوانيد.«


بنيانگذار آموزش و پرورش عشاير ايران مى‏توانست وزير و وکيل شود. در دانشگاههاى معتبر دنيا مدرک دکترا بگيرد. اما عشق به مردم پابرهنه با روحيه سلحشورى او را از پايتخت به دامنه‏ هاى زاگرس کشانيد تا شريک روزهاى مصيبت بار ايل شود و پيشقراول سرودن حديث کتاب و مدرسه شود. وقتى به او فشار آوردند که مرکز آموزش و پرورش عشاير کشور بايد در تهران باشد زير بار نرفت. با شجاعت تمام بر مرکزيت شيراز پاى فشرد تا نظر حاکميت وقت را جلب کند و چنين هم شد. از چشمان اين پير هشتاد و چهار ساله هنوز هم کتاب و قلم مى‏بارد. هنوز ترنم باران سواد و سوادآموزى در نگاه او جارى است.


او قبل از آنکه به بچه‏ ها سواد بياموزد شجاعت را مى‏آموخت. مى‏گويد: بر آستر چادرها و ديوارهاى سنگچين مدارس عشايرى گفته بودم اين عبارت را بنويسند که »طلاى شهامت را با سيم سواد مبادله نکنيم«.


وى مى‏گويد: »دستگاهى داير کردم که در سراسر عشاير ايران بچه‏ هاى بى‏بضاعت را گرد آورد و دست آنها کتاب و قلم داديم« چه بسيار از بچه‏ هاى معصوم با چهره‏ هاى گرد و غبار گرفته، لباس‏هاى کهنه و حتى محروم از نعمت پدر و مادر زير چتر آموزش و تعليم قرار گرفتند. بهمن‏بيگى نيز مى‏گويد: »در دبيرستان عشايرى يک بچه پولدار را کتاب ندادم. فقرا را جا دادم. بچه‏ ها هفت سال مهمان دولت بودند و بعد دانشگاه مى‏رفتند. نتيجه آن، صدها پزشک، مهندس، استاد دانشگاه و معلم فعلى که خيلى از آنها را شما مى‏شناسيد از همان مدارس عشايرى بوده است. همين دکتر ملک حسينى معروف که شهرت جهانى دارد و فوق تخصص قلب است شاگرد همين مدرسه عشايرى بوده است.«


بهمن‏بيگى ديگر کتابى نمى‏نويسد اما فکر و ذکر کتاب هرگز از او جدا نمى‏شود. کافى است چند دقيقه با او همنشين شوى، آنقدر مجذوب گفتارش مى‏شوى که زمان کم مى‏آورد. او همچنان با روحيه‏اى شاد و استوار زندگى مى‏کند و بچه‏ هاى قديمى ديروز و مديران و استادان امروز به ديدارش مى‏روند. تنش به ناز طبيبان نياز مباد.



در حاشيه


منزل بهمن‏بيگى در منطقه خوش آب و هواى قصرالدشت شيراز ديدنى است. در و ديوار آن منزل بوى عشاير مى‏داد. عکس‏هاى قاب گرفته و مبل‏هاى تزئين‏شده از هنر عشاير واقعاً جذاب بود.


در حين گفت‏وگو بارها عبارت خيلى زرنگى را تکرار مى‏کرد و گاهى نيز در جواب سؤالاتم تند مى‏شد و سپس با خنده مى‏گفت همسرم اينجا نيست که از شما دفاع کند.


حين گفت‏وگو تلفن مرتب زنگ مى‏خورد و مراجعان وى زياد بود. يکى از شاگردان وى و از معلمان بازنشسته عشايرى سررسيد و به بحث و گفت‏وگو رونق داد.


دکتر مهاجرانى وزير سابق وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى يکى از علاقه‏مندان بهمن‏بيگى است. بهمن بيگى مى‏گويد: دکتر مهاجرانى هميشه به ديدنم مى‏آيد. گاهى با دوستان و گاهى با همسرش.


 



¤ نوشته شده توسط فرزاد خلفي در ساعت 3:29 عصرچهارشنبه 18 مرداد 1385


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ


 

خانه| مديريت| شناسنامه |ايميل