بنيانگذار آموزش و پرورش عشاير ايران
ماندگار در حافظه مردم عشاير و روستايى ايرانزمين
»من در يک چادر سياه به دنيا آمدم. زندگانى را در چادر با تير، تفنگ و شيهه اسب آغاز کردم... تا ده سالگى حتى يک شب هم در شهر و خانه شهرى به سر نبردم... زمانى که پدر و مادرم را به تهران تبعيد کردند تنها فرد خانواده که خوشحال و شادمان بود، من بودم... نمىدانستم فشنگ مشقى و تفنگم را مىگيرند و قلم به دستم مىدهند... پدرم مرد مهمى نبود. اشتباهاً تبعيد شد و دوران تبعيدمان بسيار سخت گذشت. چيزى نمانده بود که در کوچه ها راه بيفتيم و گدايى کنيم. مأموران شهربانى - رضاخان - مراقب بودند که گدايى هم نکنيم... به کتاب و مدرسه دلبستگى داشتم. دو کلاس يکى مىکردم شاگرد اول مىشدم. تبعيدىها، مأموران شهربانى و آشنايان کوچه و خيابان به پدرم تبريک مىگفتند و از آينده درخشانم برايش خيالها مىبافتند. سرانجام تصديق گرفتم. يکى از آن تصديقهاى پررنگ و رونق روز. تبعيدىها، مأموران شهربانى، کاسبهاى کوچه، دورهگردها، پيازفروشها، ذرت بلالىها و کهنهخرها همه به ديدار تصديقم آمدند. من شرم مىکردم و خجالت مىکشيدم... پدرم از شور و شوق اشک به چشم آورد. در مراجعت به خانه ديگر راه نمىرفت، پرواز مىکرد... ملامتم مىکردند که با اين تصديق گرانقدر، چرا در ايل ماندهاى و چرا عمر را به بطالت مىگذرانى... تو تصديق دارى و بايد مانند مرغکى در قفس در زواياى تاريک يکى از ادارات بمانى و بپوسى و به مقامات عاليه برسى... در پايتخت به تکاپو افتادم و با دانشنامه قضايى حقوق به سراغ دادگسترى رفتم تا قاضى شوم و درخت بيداد را از بيخ و بن براندازم... دلم گرفت و از ترقى عدليه چشم پوشيدم... در ايل چادر داشتم. در شهر خانه نداشتم. در ايل اسب سوارى داشتم. در شهر ماشين نداشتم. در ايل حرمت و آسايش و کس و کار داشتم. در شهر آرام و قرار و غمخوار و اندوه گسار نداشتم... نامهاى از برادرم رسيد... بوى جوى موليان مدهوشم کرد. ترقى را رها کردم... تهران را پشت سر گذاشتم و به سوى بخارا بال و پر گشودم. بخاراى من ايل من بود...«
اينها بخشى از زندگى بزرگ مردى است که رسول کتاب در حجاز ايل بود و هست و براى هميشه در حافظه مردم عشاير و روستايى ايران زمين خواهد بود. استاد محمد بهمن بيگى به دست جوان و نوجوان عشايرى و روستايى به جاى چوب شبانى که پسر به رسم پدر فقط شبانى کند و بس، کتاب داد و بر اين قاعده کهنه خط بطلان کشيد و نهضت عظيمى را در مبارزه با جهل و بى سوادى آغاز کرد.
شيراز. ميدان قصرالدشت. خيابان کوچک خان جنگلى. کوچه دوازدهم، مردى بر صندلى نقشدار هنر قاليچه ايلياتى آرميده است. خيابان کوچک خان جنگلى تداعىکننده مردى که خود يک ميرزاکوچک خان جنگلى نه در عرصه سياست بلکه در عرصه فرهنگ و علم است.
محمد بهمن بيگى هشتاد و چهارمين بهار از زندگى خود را سپرى مىکند. اما همچنان استوار و مقتدر از کتاب و مدرسه و بچه هاى روستايى سخن مىراند. اشک در چشمانم حلقه زده بود. به فکر فرو رفتم که آقايى که تا ماهها پيش مديرکل بود و پس از سه دهه فعاليتهاى فرهنگى و اهتمام به کتاب، بازنشستگى خود را با کار بساز و بفروش ساختمانى آغاز کرده است اما بهمن بيگى پس از شصت سال از آغاز فعاليت هنوز ورد زبانش کتاب و مدرسه و فرزندان اين مرز و بوم است. پس از سه دهه از زمان بازنشستگىاش هنوز محور کلام و بيان او خواندن و نوشتن و تربيت نيروهاى فعال براى ساختن جامعه است.
عرف و عادت
زرق و برق زندگى و دنياى هزار رنگ و انسانهاى هزار چهره و هوسهاى جورواجور بهمن بيگى بيست و سه ساله را نفريفت. در آن سالهاى دانشجويى آينده ايل و روستا ديدگانش را به فضاى عميقى سوق مىداد که روستايى و عشايرى با ييلاق و قشلاق خود و ستيز در منازعات قومى و داخلى راهى به سوى اضمحلال مىبرد. حل مشکلات ايلات و مردم روستايى را در قيام عليه جهل يافت و براى زدودن سيماى فقر گرفته ناشى از فرهنگ و اقتصاد به پا خاست. وى دريافته بود که کتاب در جامعه عشايرى و روستايى همچون جامعه شهرى مىتواند منشأ تحول اساسى و چشمگير باشد. در کنار وى که نشستم آغاز فعاليت خود را با معرفى کتاب »عرف و عادت« خويش ادامه داد. اين کتاب در سال 1324 منتشر شده است. وى در اين کتاب نتيجهگيرى نموده است که بايد جامعه روستايى و عشايرى ايران باسواد شوند. در آن شرايط و با توجه به وضعيت فرهنگى و اجتماعى قريب به اتفاق مردم ايران که از اقشار روستايى و عشايرى بودند پرداختن به اين رسالت مهم حرکت عظيمى به شمار مىآمد.
بهمن بيگى در آغاز کار، مکتبخانه داير مىکند و سپس به سراغ مدرسه مىرود. وى درخصوص آن زمان مىگويد: »اعتقاد داشتم معلمان شهرى نمىتوانند مدارس عشايرى و روستايى را اداره و تعليم کنند. از عهده عشاير و روستا برنمىآيند. دولت را قانع کردم، هشت سال طول کشيد تا به دولت وقت ثابت کردم که بايد از خود مردم روستايى و عشايرى معلم تربيت کرد و به معلمان روستايى جديد نيز گفتم خوب کار کنيد تا نشان دهيد باسواد هستيد و براى همگان ثابت شد که مدارس عشايرى با فاصله بيشترى از مدارس شهرى جلو افتادهاند.«
محمد بهمن بيگى در ادامه مىگويد: »ايمان داشتم براى رهايى جامعه عشايرى و درگير نکردن آنها با يکديگر که موجب نزاعهاى خونين مىشد بايد کتاب را وارد زندگى آنها کنيم تا باسواد شوند. فرزندان عشايرى هيچ چيز به لحاظ استعداد از بچه هاى شهرى کمتر نداشتهاند و گفتم که به آنجا توپ و تانک نفرستيد، معلم بفرستيد. کتاب بفرستيد.«
صحن مدرسه بهمن بيگى چتر و گيسوى درختان بلوط بود و زير سقف چپرها کلاس عشق و علم را داير مىکرد تا هزاران نوجوان دختر و پسر پابرهنه را گرد آورد و کتاب دست آنها سپارد و راه آموختن را نشان دهد. بهمن بيگى در بند پرستيژ و تشريفات ادارى نبود. با اسب و يا با پاى پياده چه بسيار از کوهها و دشتها را پيمود. در سردى و گرمى، شب و روز، عشق و علاقهاش وقت و بىوقت نمىشناخت. وقت ادارى براى او بىمعنى و ورد زبانش هميشه و همه وقت خواندن و نوشتن بود. در جامعه روستايى و عشايرى ايران خانهاى نبوده و نيست که فرزندان آن، نگاه عاشق و پرمهر معلمى بهمن بيگى را حس نکرده باشند و اوصاف کلاس پرمحتوايش را نشنيده يا گامهاى استوار وى را در اين مجاهدت بى نظير تعقيب نکرده باشند.
از سيستان گرفته تا کردستان و خوزستان، از فارس تا کهگيلويه و بويراحمد و از بوشهر تا چهار محال و اصفهان و گيلانغرب زير طنين گامهاى استوار او، فرزندان عشاير و روستايى مثنوى کتاب و آموختن را سرودهاند. او در آثار سراسر نغز، روان و خاطرهانگيزش که دريايى از معرفت را با خود دارد، فضاى زيبايى از جامعه عشايرى و روستايى آن روز را ترسيم مىکند. کتاب »بخاراى من، ايل من« که شش بار به زيور طبع آراسته شده است، سندى گويا از کارنامه وى است.
خدمات بهمنبيگى آنچنان گيراست که آوازهاش از ايران پا فراتر مىگذارد و مرزها را درمىنوردد. به گونهاى که از سوى سازمان بينالمللى يونسکو مراتب تقدير و تشکر از وى به عمل مىآيد و لوح تقدير به ايشان اهدا مىشود. وقتى از وى لوح اهدايى يونسکو را سراغ مىگيريم با روحيهاى جدى و محکم مىگويد: »تقدير يونسکو مهم نيست، شما خودتان يونسکو هستيد. من چه کسى هستم دستگاهى که بتواند عدهاى را در بيابان و مناطق صعبالعبور پيدا کند، تربيت کند و به دانشگاه بفرستد. آن هم توسط کسانى که گمنام هستند و آنها را پرورش دهند مثل کيانشير پرهمت، اينها را بنويسيد. کارها را اينها کردند و من هم نوشتهام که اين مملکت غير از تعليم و تربيت راهى براى نجات ندارد و نشان دادهام که اگر ايمان، پشتکار و اعتقاد باشد مىتوان هر کارى کرد. داستان »آموزگار ايل« در کتاب »به اجاقت قسم« نوشته بنده همين را بيان مىکند. آن وقتها فکر مىکردند من چند مدرسه داير کردهام و کارى انجام نمىشود. شاه وقت دانشگاه را موظف کرد که اين مسأله بررسى شود. آنها پنج يا شش ماه تحقيق کردند و چندين مدرسه ممتاز تهران را ديدند و همه مدارس ما را هم ديدند و ديدند که ما کارى کردهايم که آنها نکردهاند و کار ما عالى بود.«
از محمد بهمنبيگى کتابهاى مدارس عشايرى را سراغ مىگيرم. وى کانال تهيه کتابهاى مدارس عشايرى را آموزش و پرورش وقت يا همان وزارت معارف ذکر مىکند اما مىگويد: »من مقرراتى راجع به آموزش بچه هاى عشاير کشور به تصويب رسانده بودم که آنها فقط در دو فصل زمستان و تابستان درس بخوانند. بنا به کوچ عشاير زمان کلاسها با مدارس شهرى تفاوت داشت. اصولاً براى من مدرک و تصديق مهم نبود.
اعتقاد داشته و دارم وقتى عشق باشد، درس و کتاب باشد با پنجم ابتدايى مىتوان ديپلمها و بالاترها را هم شکست داد و خانهنشين کرد. در مقالهاى به نام »آموزگار ايل« از کتاب به »اجاقت قسم« اين مسأله را ثابت کردهام. بهعنوان مثال سختترين کلمات و مسائل رياضى را از بچه هاى عشايرى مىپرسيدم آنها بهخوبى جواب مىدادند. الان ديپلمه ها و حتى ليسانسهايى را مىبينم که بعضى از کلمات را نمىدانند با »ص« مىنويسند يا با »س«.
کتابخانه سيار
بهمنبيگى از ايجاد کتابخانه در ايل نيز غافل نبوده است. علاوه بر کتابهاى درسى که توسط آموزش و پرورش وقت تهيه مىشد يا از کانون پرورش فکرى، کتاب تحويل مىگرفت و اقدام به راهاندازى کتابخانه هاى سيار در سطح روستا و عشاير نمود. وى مىگويد: »آن موقع از کانون پرورش فکرى کودکان کتاب مىگرفتم و با کتابخانه هاى سيارى که داشتيم چند کتابدار را انتخاب کرديم تا کتابخانه ها را اداره کنند. فارغ از تشريفات کتابها را در روستاها و محيطهاى عشايرى دست به دست مىکردند. به معلمان مىگفتم بگذاريد بچه ها در مدارس شجاعت داشته باشند. آزادانه کتاب بخوانند. مبادا با برخوردهايتان شهامت را از آنها بگيريد. اعتقاد داشته و دارم که گرفتن شجاعت از نوجوانان و جوانان نمىتواند زمينه بروز استعداد آنها را فراهم کند. تنبيه بدنى دانشآموزان را ممنوع کرده بودم. خانه به خانه مىرفتم و کتاب دست بچه ها مىدادم و به آنها مىگفتم که من براى گدايى استعدادهاى شما عزيزان آمدهام. خواهش مىکردم، آبرو و شرف خود را گرو مىگذاشتم تا آنها را گرد آورم. يقين داشتم که اين بچه ها براى پيشرفت و ترقى از نظر استعداد نهتنها چيزى کم ندارند بلکه مىتوانند جلوتر هم باشند. بيست و شش سال سختى کشيدم. معلمان عشايرى زيادى با همه توان خويش وارد ميدان شده بودند. کتابداران کتاب بين بچه ها توزيع مىکردند. درس مىدادند و درس مىخواستند«.
مدرک و چک بىمحل بهمنبيگى از رواج مدرکگرايى در جامعه انتقاد مىکند. وى با اشاره به قضيهاى که در زمان مسؤوليت خودش اتفاق افتاده است مىگويد: در کتاب »به اجاقت قسم« نوشتم که خيلىها کتاب نمىخوانند، به درس توجه ندارند و نمره مىگيرند. من در خصوص برخورد با معلمى که مدرک صادر کرده بود به شدت قاطع بودم. اعتقاد دارم که مدرک خيلى مهم نيست. بر طبق تصديقهاى بىمحتوا قاضى شدن يا فلان مسؤول شدن براى جامعه فاجعه است.
مثل چک بىمحل مىماند که فرد مدرک دارد ولى پشتوانه و سرمايه علمى و فکرى کافى را ندارد. يک ديپلمه بايد زبان انگليسى را خوب بلد باشد. آنقدر کتاب انگليسى را که الان ضرورت اجتنابناپذير دارد خوب بخواند که بتواند تکلم کند و مهمتر از همه ادبيات فارسى که زبان مادرى اوست را خوب بفهمد و بداند. همين طور نمىشود مدارک بدون محتوا يا کم محتوا صادر کرد. بايد برگرديم و آسيبشناسى کنيم. اگر در روند کار آموزشى ما اشتباهى هست حتماً تجديد نظر کنيم«.
وزير آموزش و پرورش بايد فيلسوف باشد
بنيانگذار آموزش و پرورش عشاير کشور در بخشى ديگر از گفتوگوى خود با اشاره به مسأله حياتى تعليم و تربيت در کشور و با توجه به سوابق طولانى در امر آموزش و پرورش اعتقاد دارد که بايد دانشمندان و نخبگان را به امر مديريت آموزش و پرورش واداشت. از نظر وى وزير آموزش و پرورش بايد از دانشمندان و فيلسوفان برجسته کشور باشد تا عمق و زواياى آموزش و پرورش را بهتر بداند و توان علمى براى کار کردن را داشته باشد. وى همچنين مىگويد: »مملکت نازا نيست آدمهاى بزرگى دارد. مىشود کارهاى خيلى بزرگى انجام داد.«
تغيير خط فارسى
استاد بهمنبيگى در ادامه صحبتهاى خود تغيير خط فارسى را در جامعه آن روز به ياد مىآورد و به تلاش مؤثر خويش در مسکوت گذاشتن اين برنامه اشاره دارد. وى مىگويد: »قرتىهاى مملکت مىگفتند که خط فارسى نمىگذارد که ما باسواد شويم. به استاندار وقت فارس گفتم عقبماندگى ايران به خط فارسى نيست. شما مسؤولان حکومت را دعوت کنيد تا به اين دانشسراى عشايرى بيايند. چرا مىخواهند خط فارسى را از بين ببرند. يکى از همين قرتىها مىگفت خوب ما »ص« داريم چرا باز بايد »س« داشته باشيم. شنيده بودند که آتاتورک به لاتين رو آورده است مىخواستند که خط فارسى را عوض کنند. شوروى لامذهب ميلاد مسيح را از بين نبرد. اما آنها مىخواستند فارسى نباشد. در فروردين همان سال که اين بحثها داغ بود، بچه ها را جمع کردم و اولياى حکومت آمدند و ديدند هر چه مىگويند اينها که از اقوام ترک، لر و عرب بودند به راحتى مىنويسند. فارسى را خوب بلد هستند. شاه سابق هم لغات بسيار سختى به بچه ها گفت، بچه ها به زيبايى نوشتند و آنها در همان جلسه از طرح تغيير خط فارسى صرف نظر کردند«.
کتابهاى خاص معلمان
استاد محمد بهمنبيگى آزمودگى و کاردانى معلمان و راه رسيدن به اين کارايى را در مطالعه مستمر معلمان مىداند. وى در خصوص مطالعه مداوم معلمان و اشراف آنها بر نکاتى نکاتى، را براى تقويت توان علمى يادآور مىشود. به معلمان عشايرى توصيه مىکرد که حتماً آثار نويسندگان و شاعران کلاسيک ايران و جهان را مطالعه کنند. حتى آثار نويسندگان غربى را مد نظر قرار مىداد. وى مىگويد: »ديوان حافظ، بوستان و گلستان سعدى، پروين اعتصامى، ديوان رودکى، بينوايان ويکتور هوگو و... را با پافشارى به معلمان مىخواستم مطالعه کنند تا ارتباط آنها با مطالعه قطع نشود«. وى کتابهاى آموزشى را پر از مطالب سودمند و غنى مىداند. مطالبى که دانشآموزان را به راه و رسم زندگى درست دعوت مىکرد. آنها را با تاريخ و ادبيات جامعهشان آشنا مىساخت و درسهاى اخلاقى مهمى را بهدست مىداد.
استاد محمد بهمنبيگى نيز مورد بىمهرى و غرض بعضىها نيز واقع مىشد. اما نگاه افکار عمومى وى را چونان اسطورهاى در تاريخ عشاير به نمايش مىگذارد. چهبسيار از جوانان بين بيست تا سى ساله حالا که فقط خاطرات بهمنبيگى را شنيدهاند و حتى نمىدانند اکنون وى در قيد حيات است، علاقه و ارادت شديدى به وى دارند و راغب هستند که زمينه ديدار با وى برايشان فراهم شود. هر فردى از هر خط و خطوط سياسى و با هر صبغه دينى وى را مىستايد و مقام و منزلت وى را ارج مىنهد.
نويسندگى
بهمنبيگى که خود استعداد سرشارى در نوشتن دارد و در سال اول دانشکده حقوق مقدمه کتاب »اشک معشوق« اثر مشهور مهدى حميدى را در صفحه اول کارنامه خويش دارد بنا به رسالت عظيمى که در سوادآموزى جامعه عشاير ايران به دوش گرفت، فرصت نوشتن از وى در اين سه دهه سلب شد و در دهه اول انقلاب اسلامى پس از عزيمت به آمريکا هواى وطن آهنگ امان از جدايى را در دل وى آغازيد و به ايران بازگشت و دست به قلم برد و به ثبت بخشى از خاطرات پر افت و خيز دوران مسؤوليت خويش روى آورد. نگاه ژرف، بيان رسا و نکات بسيار آموزنده وى، کتابهايى همچون »بخاراى من، ايل من«، با نوبت چاپ ششم، »اگر قره قاج نبود« و »به اجاقت قسم« با دو و سه نوبت چاپ شعله هاى شور و گرمى را در دلهاى مردم، بزرگان تاريخ و ادبيات و شاگردانش آفريد. زندهياد دکتر عبدالحسين زرين کوب نويسنده و محقق بزرگ ايرانى خطاب به بهمنبيگى مىنويسد: »... خوب شد که برگشتى و اين کارها را نوشتى.« بزرگ علوى نويسنده معاصر ايران راجع به بهمنبيگى مىنويسد: »نوشته هاى شما ادبيات ايران را غنى کرده است.« دکتر عباس ميلانى نيز درباره آثار بهمنبيگى در کتاب خود مىنويسد: »... اثر محمد بهمنبيگى اثر کاميابى است. هم آموزنده از گذشته، گفتوگو درباره مهر و پيوندها، آدابها و آيينها و مشکلات و مسائل چادرنشينهاست.« و دکتر ايرج افشار در کتابى که راجع به مرحوم پدرش زندهياد دکتر محمود افشار مىنگارد از نوشته هاى محمد بهمنبيگى مدد مىجويد و از وى تمجيد مىکند.
اگر نبود الفت قرهقاج
آرى گلها و سبزه ها مىپژمرند و سنگها مىسايند و خاکها غبار مىشوند. بزهاى کوهى به غارهاى فراموشى مىخزند. شاخکهاى پير و خشکيده به دام طوفان و باد به اسارت شکستگى مىافتند. در لاى درز شاخه پيرى که هنوز ناى نفس کشيدن دارد جوانهاى روييدن آغاز مىکند. تير تفنگ قلم مىشود و کتاب تار تکنواز موسيقى علم جهانگيرخان قشقايى زمانه ما مىشود و اگر نبود الفت قرهقاج چه مىشد. شايد هنوز تا هنوز غبار فقر و جهل ديدگان ايلياتى را بسته بود. مردى با کت و شلوارى آراسته، کراواتى خوشرنگ و پيپ بر لب اما حرفهايش، خنده هايش، گريه هايش، غصه هايش همه از جنس مردم ايلياتى است. از ايل، در ايل و با ايل است. کاخهاى مرمر و نياوران او را چون تارهاى عنکبوتى به خود نگرفت و قدرت ميز و شوکت رياست بر او چيره نشد. کبوتر خوشپيام آزادگى، شهامت و علم بر منقار خويش برگى از دانشى را در آسمان تيره از جهل ايلياتى حمل مىکرد. برگى که صاعقهاى خروشان آفريد. ابرهاى تيره را در نورديد و باران علم را بر شانه هاى خسته کودکان معصوم ايلياتى باريدن داد.
کتاب متکا و الفبا نجواى شبانه و گاه سرود عاشقانه خردسالان و نوجوانان عشاير شد. همان بچه هايى که به پيشواز او مىرفتند و خطاب به وى اينچنين مىسرودند:
»وه چه خوب آمدى، صفا کردى
چه عجب شد که ياد ما کردى
بىوفايى مگر چه عيبى داشت
که پشيمان شدى وفا کردى
شب مگر خواب تازهاى ديدى
که سحر ياد آشنا کردى«
کليد مشکلات ما در لابهلاى الفبا
در پيامى پرمحتوا با قلمى شيوا خطاب به شاگردان دانشسراى عشايرى، بهمنبيگى نکاتى تکان دهنده از وضعيت اجتماعى و معيشتى جامعه عشايرى را به تصوير مىکشد. وى که در سال 1350 اين پيام را در دانشسراى عشايرى قرائت کرده است به محورى دست يافته است که اصل آن کتاب و کتابخوانى است. در اين پيام فوقالعاده جذاب و تأملانگيز چنين آمده است:
»... اشک بيش از آب چهره پدران و مادران ما را شسته است و خون بيش از شربت و شراب به کام نياکان، کسان و خويشان و عزيزان ما فرو ريخته است. گرسنگى يار ديرين و وفادار ما بوده است و برهنگى در کنار گرسنگى يک دم نسلهاى ما را ترک نگفته است... چندى پيش از يک مدرسه عشايرى ديدن مىکردم. کودکى دستگاه گوارش را بر تخته سياه کشيد و از دهان و مرى و معده سخن گفت که غذا چگونه از اين مجارى مىگذرد و تغيير و تبديل مىيابد. گفتم غذا چيست؟ گفت نان. گفتم فقط نان؟ گفت فقط نان... شکى ندارم که شما همه با هم شريک و موافقيد که بايد به پا ايستاد و قيام کرد. تاريخ نشان داده است که گرسنگى ما در بسيارى از قيامهاى روى زمين بوده است. تاريخ ما نيز در جنوب ايران نشان مىدهد که اين محرک بزرگ بارها ميل به قيام را در ميان اقوام و قبايل ما آفريده و بهوجود آورده است. ليکن ما به سبب بىسوادى هيچگاه از قيامهاى خود سودى نبردهايم و سودها را دو دستى تقديم کسانى کردهايم که در غارت ما سهيم بودهاند.
کليد مشکلات ما در لابهلاى الفبا خفته است و من اينک شما را به يک قيام جديد دعوت مىکنم. پس از سالها سير و سياحت، غور و مطالعه، دلسوزى و دردمندى به اين نتيجه قطعى رسيدهام و شما را به يک قيام مقدس دعوت مىکنم. قيام براى باسواد کردن مردم ايلات، من به نام اين مردم، با اين چشمهاى بىفروغ، پوستهاى پرچروک، لباسهاى ژنده، شکمهاى گرسنه، با اين لبهاى بىخنده و دلهاى پرخون... به نام اين مردم از شما مىخواهم که بپاخيزيد و روز و شب و گاه و بىگاه درس بدهيد و درس بخوانيد، درس بدهيد و درس بخوانيد.«
بنيانگذار آموزش و پرورش عشاير ايران مىتوانست وزير و وکيل شود. در دانشگاههاى معتبر دنيا مدرک دکترا بگيرد. اما عشق به مردم پابرهنه با روحيه سلحشورى او را از پايتخت به دامنه هاى زاگرس کشانيد تا شريک روزهاى مصيبت بار ايل شود و پيشقراول سرودن حديث کتاب و مدرسه شود. وقتى به او فشار آوردند که مرکز آموزش و پرورش عشاير کشور بايد در تهران باشد زير بار نرفت. با شجاعت تمام بر مرکزيت شيراز پاى فشرد تا نظر حاکميت وقت را جلب کند و چنين هم شد. از چشمان اين پير هشتاد و چهار ساله هنوز هم کتاب و قلم مىبارد. هنوز ترنم باران سواد و سوادآموزى در نگاه او جارى است.
او قبل از آنکه به بچه ها سواد بياموزد شجاعت را مىآموخت. مىگويد: بر آستر چادرها و ديوارهاى سنگچين مدارس عشايرى گفته بودم اين عبارت را بنويسند که »طلاى شهامت را با سيم سواد مبادله نکنيم«.
وى مىگويد: »دستگاهى داير کردم که در سراسر عشاير ايران بچه هاى بىبضاعت را گرد آورد و دست آنها کتاب و قلم داديم« چه بسيار از بچه هاى معصوم با چهره هاى گرد و غبار گرفته، لباسهاى کهنه و حتى محروم از نعمت پدر و مادر زير چتر آموزش و تعليم قرار گرفتند. بهمنبيگى نيز مىگويد: »در دبيرستان عشايرى يک بچه پولدار را کتاب ندادم. فقرا را جا دادم. بچه ها هفت سال مهمان دولت بودند و بعد دانشگاه مىرفتند. نتيجه آن، صدها پزشک، مهندس، استاد دانشگاه و معلم فعلى که خيلى از آنها را شما مىشناسيد از همان مدارس عشايرى بوده است. همين دکتر ملک حسينى معروف که شهرت جهانى دارد و فوق تخصص قلب است شاگرد همين مدرسه عشايرى بوده است.«
بهمنبيگى ديگر کتابى نمىنويسد اما فکر و ذکر کتاب هرگز از او جدا نمىشود. کافى است چند دقيقه با او همنشين شوى، آنقدر مجذوب گفتارش مىشوى که زمان کم مىآورد. او همچنان با روحيهاى شاد و استوار زندگى مىکند و بچه هاى قديمى ديروز و مديران و استادان امروز به ديدارش مىروند. تنش به ناز طبيبان نياز مباد.
در حاشيه
منزل بهمنبيگى در منطقه خوش آب و هواى قصرالدشت شيراز ديدنى است. در و ديوار آن منزل بوى عشاير مىداد. عکسهاى قاب گرفته و مبلهاى تزئينشده از هنر عشاير واقعاً جذاب بود.
در حين گفتوگو بارها عبارت خيلى زرنگى را تکرار مىکرد و گاهى نيز در جواب سؤالاتم تند مىشد و سپس با خنده مىگفت همسرم اينجا نيست که از شما دفاع کند.
حين گفتوگو تلفن مرتب زنگ مىخورد و مراجعان وى زياد بود. يکى از شاگردان وى و از معلمان بازنشسته عشايرى سررسيد و به بحث و گفتوگو رونق داد.
دکتر مهاجرانى وزير سابق وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى يکى از علاقهمندان بهمنبيگى است. بهمن بيگى مىگويد: دکتر مهاجرانى هميشه به ديدنم مىآيد. گاهى با دوستان و گاهى با همسرش.