RSS 

 تعداد بازديد کنندگان
11473

 بازديد امروز: 1

 بازديد ديروز: 13

 Atom 

  فرزاد خلفي

اي عليّ! از ويژگيهاي مؤمن آن است که حقيقت را از دشمنش مي پذيرد و فرا نمي گيرد جز براي آنکه بداند و نمي داند جز براي آنکه عمل کند . [پيامبر خدا صلي الله عليه و آله]

خانه| مديريت| شناسنامه | ايميل


پيوندهاي روزانه

يادداشت هاي فرزاد خلفي [20]
ديکشنري 2 [35]
نارسيس [34]
ديکشنري [64]
دانشگاه ميشيگان - روابط بين الملل [26]
روابط بين الملل 2 [37]
نهاد هاي عمومي [22]
روابط بين الملل [62]
[آرشيو(8)]



درباره من

فرزاد خلفي
فرزاد خلفي[88]
در زمستان سال 57 در شهرستان ممسني به دنيا آمدم و تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در زادگاهم گذراندم و تحصيلات دانشگاهي را در رشته مهندسي توليدات گياهي به اتمام رساندم و اکنون دانشجوي کارشناسي ارشد روابط بين الملل هستم. قريب به يک دهه فعاليت مطبوعاتي داشته ام و اولين کتاب خود را با عنوان توطئه هاي شيطاني در سال 76 تاليف و در سن نوزده سالگي منتشر کرده ام .

لوگوي من

فرزاد خلفي

 لينک دوستان


لوگوي دوستان



















آرشيو

زمستان 1384 [7]
بهار 1385 [4]
تیر ماه 1385 [5]
مرداد 1385 [7]
شهريور 85 [4]
ديدار با بهمن بيگي
آسمان و آزادي
منشور حقوق بشر کوروش
مهرانه [6]
مثنوی شیعه
با ولایتی [2]
زمستان 85 [4]
پدر تاریخ مطبوعات [3]
علامه طباطبایی مجسمه تقوا
مدل توسعه محور در سیاست خارجی
سیاست خارجی
آبان ماه [6]
زمستان 86 [5]
سازمان تجارت جهاني ، فرصت ها و تهديدها [7]
بازتاب اظهارات سروش درباره قرآن [12]


حضور و غياب

يــــاهـو


اشتراک

نام:

ايميل:

 









روز هاي عصر پنجشنبه نورآباد به ياد ماندني است . روزهايي که جوانان اهل ذوق و ادب سفره دلشان را باز مي کردند. از شعر کلاسيک گرفته تا نيمايي و حتي سپيد و غزل فرم . فرصتي براي ديدار و تعامل بود اما ديري نپاييد که اين زنجيره که به کانوني زيبا و پويا مي ماند از هم گسست و آغازي که مي رفت تا بي پايان باشد متوقف شد . به اميد روزي که شعر و ادب دوباره شور و شعور را به ميدان بخواند و صفا و سادگي ها برقرار شود.












غزل با خامه غم مي نويسم                     صميمي ، ساده کم کم مي نويسم







تمام خاطرات زندگي را                                  به روي برگ مريم مي نويسم         




















نمونه‌ آثار اعضا انجمن‌ ادبي‌ شهرستان‌ ممسني‌ و به ياد آن روز ها
 مرتضي خادمي
يک‌ دريچه‌ التماس‌
ابتداي‌ شعر من‌ انتهاي‌ درد شد
شعرهاي‌ سبز من‌ مثل‌ برگ‌ زرد شد
روزگار را ببين‌ پشت‌ مي‌کند به‌ من‌
فصل‌ گرم‌ زندگي‌، سرد سرد سرد شد
ازدحام‌ کوچه‌ها گول‌ من‌ نمي‌زند
چشم‌هاي‌ منتظر، تاز کوچه‌ طرد شد
تکيه‌ بر شفق‌ زدم‌، درد را ورق‌ زدم‌
پنجه‌هاي‌ دست‌ من‌، خسته‌ از نبرد شد
سايه‌هاي‌ شوم‌ مرگ‌ چنگ‌ مي‌زند به‌ من‌
قلب‌ من‌ شکسته‌تر از غرور مرد شد
سيب‌ سرخ‌ زندگي‌، قسمتم‌ نمي‌شود
دل‌ به‌ هر که‌ داده‌ام‌، رفت‌ و دوره‌ گرد شد
سهم‌ من‌ از آسمان‌ يک‌ دريچه‌ التماس‌ سهم‌ تو از اين‌ غزل‌ واژه‌هاي‌ زرد شد.

 
 ديگر نمي شود سرود

دوباره‌ پر شده‌ هوا پر از غبار ابر و دود
دگر نمي‌شود نوشت‌، دگر نمي‌شود سرود
نمي‌رسد به‌ گوشمان‌، صداي‌ ناله‌هاي‌ دود
تمام‌ قلب‌ها يخي‌، تمام‌ تمام‌ حرفها کبود
دوباره‌ خط‌ خطي‌ شده‌ حواس‌ و عقل‌ و هوشمان‌
تمام‌ فکرها هوس‌، تمام‌ چشم‌ها حسود
حديث‌ عشق‌ و عاشقي‌، گرفته‌ رنگ‌ ديگري‌
وفا و مهر و عاطفه‌، برون‌ شده‌ ز تار و پود
قلم‌ دگر نمي‌رود، تکان‌ به‌ لب‌ نمي‌دهد
غزل‌ به‌ من‌ نگفته‌ بود، قلم‌ دلش‌ گرفته‌ بود
کدر و تار و تيره‌ شد، تمام‌ سطح‌ آينه‌
غبار را از آينه‌، دگر نمي‌شود زدود
چکيده‌ قطره‌هاي‌ خون‌، به‌ روي‌ برگ‌ کاغذم‌
دگر نمي‌شود نوشت‌، دگر نمي‌شود سرود.

  بهنام کشاورز

براي‌ فتح‌ زندگي‌ دوباره‌ در نمي‌رويم‌
دگر براي‌ اين‌ و آن‌ کلاغ‌ پر نمي‌رويم‌
از اين‌ گذشته‌ها بسي‌ به‌ مرگ‌ خود رسيده‌ايم‌
در اين‌ عبور پر خطر که‌ بي‌ خطر نمي‌رويم‌
رسيد فصل‌ کوچمان‌، توان‌ رفتنم‌ نبود
ز ترس‌ ابر و باد و دود دگر سفر نمي‌رويم‌
اگر چه‌ شوق‌ پر زدن‌ درون‌ من‌ جوانه‌ زد
به‌ احترام‌ آسمان‌ شکسته‌ پر نمي‌رويم‌
سکوت‌ بغض‌ دار من‌ نشان‌ رفتن‌ کسي‌ است‌
بيا تو مهربان‌ بمان‌ که‌ از نظر نمي‌رويم‌

 زهرا قهرماني

سهم‌ پرنده‌هاي‌ زمستان‌ چه‌ مي‌شود
آواز عاشقانه‌ي‌ انسان‌، چه‌ مي‌شود
يا گوشه‌ي‌ حرم‌ ساکنان‌ دل‌
يک‌ شاخه‌ گل‌ ميانه‌ گلدان‌ چه‌ مي‌شود
رگبارهاي‌ يخ‌ زده‌ را باد مي‌برد
پس‌ شادي‌ خرابي‌ زندان‌ چه‌ مي‌شود
آماده‌ آسمان‌ وفا ايستاده‌ است‌
حالا اجازه‌ باران‌ چه‌ مي‌شود
بوي‌ شب‌ و سبد سيب‌ و عطر ياس‌
سهم‌ دوباره‌ رندان‌ چه‌ مي‌شود
با رنگ‌ مي‌شود آغاز را کشيد
اما نهايت‌ خط‌ پايان‌ چه‌ مي‌شود

 روزي مسير عقربه ها باز مي شود  

آنوقت‌ فصل‌ تو آغاز مي‌شود
زنجير دور زمان‌ را گرفته‌ است‌
جاي‌ کليد ثانيه‌ها راز مي‌شود
حالا که‌ چند ساعت‌ ديگر مجال‌ هست‌
آيا مسيح‌ مي‌رسد؟ اعجاز مي‌شود؟
وقت‌ غروب‌ ناله‌ي‌ بغض‌ رساي‌ تو
بالاي‌ بام‌ همهمه‌ آواز مي‌شود
زيبا دوباره‌ ساعت‌ خورشيدي‌ دلم‌
هي‌ زنگ‌ مي‌زند هي‌ ساز مي‌شود
گفتم‌ نترس‌ راه‌ عبور خيال‌ تو
بعد از بريدن‌ نفسش‌ باز مي‌شود

   ايرج قاسمي

آسمان‌ له‌له‌ مي‌زند
زمين‌ خشک‌ است‌
برادر گفت‌:
کرت‌هاي‌ بالا آب‌ نخورده‌
من‌ مي‌گويم‌:
نان‌ نمي‌رويد
سخاوت‌ به‌ گدايي‌ رفته‌
پدر پي‌ نان‌
من‌ بي‌ در و پيکر
پي‌ چند واژه‌ي‌ نيمه‌ کور و گنگ‌
پسر عمو به‌ يللي‌ تللي‌
بيچاره‌ دختر همسايه‌
به‌ دانشگاه‌
و زمان‌ آش‌ مي‌پزد
آش‌ چرب‌ پشت‌ پا
نان‌ نمي‌رويد
و دست‌ هايم‌ نيلوفرند به‌ دور بيل‌
مي‌چرخد و مي‌چرخد و مي‌چرخد
مي‌رود و مي‌رود و مي‌رود
با به‌ قلعه‌ي‌ متروک‌ خدا برسد
آن‌ بالاي‌ بالاي‌ بالاي‌ بالاي‌ بالاي‌ بالاي‌ بالا
بالاي‌ هفت‌ آسمان‌ خسيس‌ نزول‌ خور دعا پسند
با خطي‌ نستعليق‌
به‌ زبان‌ گويا عوام‌ نفهم‌ خدايي‌
نوشته‌ :
ورود اراذل‌ و اوباش‌ ممنوع‌!
من‌ مي‌گويم‌ اين‌ که‌ حل‌ است‌
هر خانه‌اي‌ سوراخ‌ موش‌ دارد
سوراخي‌ تا انبار گندم‌
سوراخي‌ تا انبار بهشت‌
- باز هم‌ چرت‌ و پرت‌ گفتي‌ بچه‌ نگفتم‌ کرت‌هاي‌ بالا آب‌ نخورده‌

 چگونه باورم شود

چگونه‌ باورم‌ شود چگونه‌ باورم‌ شود
زمين‌ سنگلاخ‌ گل‌ هميشه‌ بسترم‌ شود
کفن‌ براي‌ بوسه‌اي‌ خمار پيکرم‌ شود
در اين‌ هواي‌ سرد لب‌ به‌ لب‌ نمي‌رسد
تگرگ‌ و برف‌ و صاعقه‌ها جاي‌ دفترم‌ شود
يواشکي‌ نمي‌توان‌ از اين‌ خطر عبور کرد
مگر ترانه‌ و غزل‌ دوباره‌ ياورم‌ شود
خدا اجابتم‌ بکن‌ به‌ دوزخت‌ رهم‌ بده‌
گه‌ در بهشت‌ خيالت‌ شکسته‌تر پرم‌ شود
چگونه‌ باورم‌ شود که‌ آن‌ پرنده‌ي‌ قفس‌
پس‌ از پريدن‌ از لبم‌ انيس‌ دخترم‌ شود
هميشه‌ پشت‌ پنجره‌ مرا نشانه‌ مي‌رود
کسي‌ که‌ قصد مي‌کند نيمه‌ ديگرم‌ شود

بازگشت به بالا
 هي آقاي کوکب خانم  

گلادياتور زندگي‌ رفته‌ است‌ گل‌ بچيند
پيش‌ از زاده‌ شدنت‌
عاقد قسمت‌ فروشي‌
توي‌ آسمان‌ نه‌
بختت‌ را زير خاک‌ سياه‌ بست‌
نبست‌؟
وصله‌ زد به‌ حلقه‌ زمخت‌ نکبت‌
هي‌ آقاي‌ کوکب‌ خانم‌
باز که‌ وصله‌ مي‌زني‌
بچه‌ هايت‌ را
وصله‌ زد
به‌ زندگي‌
مثل‌ مادرم‌ که‌ مرا به‌ اميد
من‌ قلبم‌ را
به‌ شعر
خوشي‌ کوچه‌هاي‌ فراغت‌ هم‌ که‌ بي‌خيالند از طنين‌ حضورت‌
زورت‌ نمي‌رسد
مگر به‌ توله‌هايت‌
همسايه‌ گفت‌:
آسايش‌ نداريم‌
من‌ گويم‌ اما
توچه‌ داري‌ کفتار؟
تار تار تار تار تاريک‌ شد هوا
رويت‌ سياه‌
گلادياتور زندگي‌
باز که‌ زنبيلت‌ خاليست‌
توي‌ چهار سوبن‌ بست‌ فلاکت‌
قرمز مي‌شود
که‌ زندگي‌ خاليست‌ ايست‌ ايست‌ ايست‌



¤ نوشته شده توسط فرزاد خلفي در ساعت 8:27 صبحدوشنبه 16 مرداد 1385










معلم پاي تخته داد مي‌زد.
صورتش از خشم گلگون بود.
و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود.
ولي آخرکلاسي‌ها لواشن بين خود تقسم مي‌کردند.
وان يکي در گوشه‌اي ديگر (جوانان) را ورق مي‌زد.


براي ايم که بي‌خود هاي و هو مي‌کرد و با آن شور بي‌پايان
تساوي‌هاي جبري را نشان مي‌داد.
با خطي خوانا به روي تخته‌اي کز ظلمتي تاريک
غمگين بود


تساوي را چنين بنوشت:



« يک با يک برابر است »


از ميان جمع شاگردان يک برخاست


- هميشه يک نفر بايد به پا خيزد -


به آرامي سخن سر داد
تساوي اشتباهي فاحش و محض است.
نگاه بچه‌ها ناگه به يک سو خيره گشت
معلم مات بر جا ماند.
و او پرسيد:


اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آيا باز يک با يک برابر بود؟



سکوت مدهشي بود و سوالي سخت
معلم خشمگين فرياد زد آري برابر بود !



و او با پوز خندي گفت:



اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آن که زور و زر به دامان داشت بالا بود و آن که
قلبي پاک و دستي فاقد زر داشت پايين بود
آيا باز يک با يک برابر بود؟
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آن که صورت نقره‌گون چون قرص مه مي‌داشت بالا بود
وان سيه چرده که مي‌ناليد پايين بود؟
آيا باز يک با يک برابر بود؟
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
اين تساوي زير و رو مي‌شد


حال مي‌پرسم يک اگر با يک برابر بود
نان و مال مفت خواران از کجا آماده مي‌گرديد؟


يا چه کس «ديوار چين»ها را بنا ميکرد؟
يک اگر با يک برابر بود


پس که پشتش زير بار فقر خم ميشد؟
يا که زير ضربت شلاق له مي‌گشت؟
يک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس میکرد؟



معلم ناله آسا گفت:
بچه‌ها در جزوه‌های خویش بنویسید:


«یک با یک برابر نیست »


خسرو گلسرخی




¤ نوشته شده توسط فرزاد خلفي در ساعت 2:53 عصرچهارشنبه 11 مرداد 1385

   .سيصد گل سرخ يک گل نصراني      


      ما را زسر بريده مي ترساني                                       


گر ما زسر بريده مي ترسيديم.


در محفل عاشقان نمي رقصيديم  



¤ نوشته شده توسط فرزاد خلفي در ساعت 3:25 عصرشنبه 7 مرداد 1385









 


 


 




علي احمدي


دارا فقير بود و از فقر جمله مي ساخت
سارا تمام خود را يک شب به سکه اي باخت


بابا هميشه خسته، مادر سکوت و هق هق
بغضي هميشه باروت، از تلخي دقايق


مشق گرسنگي بود، آب و انار و بادام
در خاک پينه بستيم ما نسل بي سرانجام


آقا جريمه مي کرد، از درس داس صد بار
ما ياس مي نوشتيم از ريشه تا به ديوار


آقا جريمه ها را شلاق مي سرودند
از باغ مي نوشتند اما عقيم بودند


تمام کودکيمان در کوچه خاک مي خورد
صف طويل ارزاق ما را به خواب مي برد


ما شکل ضجه بوديم، در کوچه هاي متروک
روحي هميشه مجروح، جسمي نحيف و مشکوک


جغرافياي لعنت، نفرين و گريه و آه
از زخم جاده ساوه تا کوچه هاي فلاح


ما هشت سال مرديم، از داغ و درد لاله
با نعره هاي خاموش، با يک دل مچاله


آقا جريمه مي کرد، با يک هزار ترفند
از انفجار گريه، تا انهدام لبخند


دارا فقير ماند و سارا هميشه شبگرد
بابا شبانه اعدام، مادر غروب دق کرد!



¤ نوشته شده توسط فرزاد خلفي در ساعت 3:4 عصردوشنبه 2 مرداد 1385








 



 


قصه کنونى ما قصه باد و باران است، طپش، جنبش، حرکت و رويش. حکايت شور آميخته با بيم و اميد به فردايى است که با ورق خوردن تقويم تاريخ، مرکب آه و آخ در ميدان رقابت گوى سبقت را از يکديگر مى‏ربايند و بر امتداد خطى مى‏گذرند که پايانى ندارد؛ آنجا که پايان است يعنى رکورد، جمود، يعنى نبودن و بى‏آغازى.


در طول سال‏ها فعاليت روزنامه‏نگارى ، چه بسيار از دوستان که بر من خرده گرفتند و گفتند از مسائل و معضلات فرهنگى شهرستان بنويس و آن روزها در جواب آنها گفتم بگذاريد و بگذريد و اين قبيل امور را به دوستان ديگر بسپاريد. اکنون که روزنه‏اى در پايتخت گشوده شد. در اولين قدم از ممسنى مى‏نويسم؛ از شهرستانى ايستاده و استوار بر دامنه زاگرس و با غبارهاى مانده بر چهره از محروميت، ممسنى که روزگارى بسيار قديم آن را ازنان  يا انشان مى‏خواندند و نقوش برجسته دوره ‏هاى ايلامى و اشکانى به همراه سنگ‏نبشته ‏هاى هخامنشى و آتشکده ميل اژدها حکايت از فرهنگ کهنى دارد که رد پاى تمدن عظيم ايران در اين شهرستان هويداست.


ممسنى با دويست هزار نفر جمعيت و با داشتن مراکز آموزشى عالى همچون دانشگاه پيام نور، دانشگاه آزاد اسلامى و آموزشکده فنى و حرفه‏اى تنها داراى يک کتابخانه عمومى آن هم در مرکز شهر است. اين کتابخانه در سال 1354 تأسيس شده است و از بدو پيروزى انقلاب اسلامى تاکنون هيچگونه کتابخانه‏اى در شهر و يا مراکز بخش اين شهرستان راه‏اندازى نشده است. در ابتداى بلوار هفت تير نورآباد خيابانى است که در طرف چپ آن پارک کوچکى واقع است. روبه‏روى پارک ساختمانى قديمى ديدگان را به خود جلب مى‏کند که بر سردر کاشيکارى شده آن عبارت »کتابخانه عمومى شهيد مطهرى« به چشم مى‏خورد. مساحت زيربناى ساختمان پانصد متر مربع و قريب به يازده هزار جلد کتاب را در خود جاى داده است که بيش از شش هزار جلد از اين کتاب‏ها فرسوده و امکان استفاده از آن توسط مراجعان وجود ندارد.


 مشکل اساسى کتابخانه عمومى شهيد مطهرى کمبود فضاى مطالعه است . بافت قديمى ساختمان - سى‏ساله- با صندلى‏هاى محدود و ميزهاى بدون حفاظ و کثرت مراجعان و به هم خوردن تمرکز حواس يکى از معضلاتى است که فضاى کنونى سالن مطالعه به هيچ وجه جوابگوى مراجعان نيست. بسيارى از مراجعه‏کنندگان با يک بار آمدن به کتابخانه اقامت در منزل را ترجيح مى‏دهند چراکه به اين نتيجه رسيده‏اند که با کمبود فضاى سالن مطالعه، کتابخانه محل مناسبى براى مطالعه نمى‏باشد.


اينجا ممسنى است و شهرستانى با دو شهر نورآباد و مصيرى و چهار بخش و هشتصد روستا. کتاب را به کيلو نمى‏فروشند. بنا بر آمار موجود در کتابخانه عمومى شهيد مطهرى ممسنى و با توجه به جمعيت اين شهرستان به ازاى هر 20 نفر تنها يک کتاب در کتابخانه عمومى وجود دارد و تازه با 50 درصد احتمال آن يک کتاب نيز فرسوده بوده و امکان استفاده از آن وجود ندارد. از همه مهمتر تنها يک بخش از شهرستان ممسنى به نام »رستم« با جمعيتى بالغ بر هفتاد هزار نفر فاقد يک کتابخانه عمومى است. با توجه به اينکه در اين بخش قريب به سى هزار دانش‏آموز، فرهنگى و دانشجو به امر تحصيل و تدريس اشتغال دارند تأسيس و راه‏اندازى يک کتابخانه عمومى در آن بخش ضرورتى حياتى است. در بخش ديگرى از ممسنى به نام »دشمن زيارى« روستاى کلاه سياه در سال 1350 شمسى داراى کتابخانه بوده که اکنون بعد از سه دهه اثرى از آن نيست. مردم منطقه ضرورت خانه کتاب را در رديف ضرورت خانه بهداشت مى‏دانند. يکى از اعضاى شوراى روستا از خانه بهداشت و کتابخانه به‏عنوان ضرورت اساسى ياد مى‏کند.


نتيجه


حکايت کتاب و ممسنى، حکايت باران و کوير است؛ کوير، تشنه باران است و از نرمش باران، کوير هم به رقص مى‏افتد و اين حرکت آغاز رويش مى‏شود. نيمى از کتاب‏هاى کتابخانه عمومى ممسنى فرسوده و غير قابل استفاده هستند و بيشتر به کاغذ باطله مى‏مانند. در دنيايى که انسان قرن بيست و يکم تکنولوژى ماهواره و اينترنت را در اختيار دارد و اکنون دانشگاه مجازى مى‏رود تا دهکده نوين علمى جهان را شکل دهد، پس هماهنگ شدن با اين کاروان علمى جهانى ضرورتى حياتى است.


بهره‏مندى اهل کتاب از پديده ‏هاى نوين و انديشه ‏هاى روزآمد با تجهيز کردن منابع علمى و فکرى از جمله کتابخانه ‏ها ضرورى است. ايجاد نمايشگاههاى کتاب متناسب با قدرت خريد مردم، حمايت معنوى و مادى از ناشران شهرستانى و توجه جدى به مسائل و مشکلات درونى و خاص آنها، توجه به نويسندگان و محققان و با نظر ويژه به منزلت و جايگاه فرهنگى و اجتماعى آنها و حمايت از آثار نوقلمان حداقل انتظار اصحاب فرهنگ و قلم ممسنى است. با اميد به فردايى روشنتر آنجا که فرهنگ کتاب و مطالعه، بخش مهمى از زندگى به‏حساب آيد.


 


 



¤ نوشته شده توسط فرزاد خلفي در ساعت 8:57 صبحدوشنبه 2 مرداد 1385

ا

نخستين کتاب ايرانى که به دست گرفت فارسى سال اول دبستان قبل از انقلاب بود و اولين کلمه‏اى که از زبان فارسى آموخت: بابا.

يوکوفوجيموتو استاد زبان و ادبيات فارسى دانشگاه »اوساکا«ى ژاپن شش ساله بود که با کارتون تلويزيونى »سفرهاى سندباد بحرى« برگرفته از داستان‏هاى »هزار و يکشب« به خاورميانه و ايران علاقه‏مند شد. ذوق و شوق يادگيرى زبان و ادبيات فارسى و آشنايى با فرهنگ و ادب ايران‏زمين از همان دوران طفوليت در ساختمان ذهنش پايه‏ريزى شد.

خانم يوکوفو جيموتو استاد بخش ايرانشناسى دانشگاه »اوساکا«ى ژاپن و خانم يوکو تاکاهاشى دانشجوى دوره دکتراى زبان و ادبيات فارسى به اتفاق دکتر هاشم رجب‏زاده استاد ايرانى دانشگاه ژاپن براى يک مأموريت دانشگاهى رهسپار ايران شدند. در طول اين سفر طى بازديدى که از دفتر کتاب هفته داشتند، فرصت گفت‏وگويى با پروفسور يوکوفو جيموتو فراهم شد و او با روحيه‏اى شاد به زبان فارسى به سؤالات ما پاسخ داد.


کودکى و هزار و يکشب

يوکوفو جيموتو انگيزه آموختن زبان فارسى و مطالعه در حوزه ادبيات ايران را با پل زدن به سال‏هاى کودکى روايت مى‏کند و مى‏گويد: از بچگى که کارتون سفرهاى سندباد بحرى برگرفته از داستان هزار و يک‏شب ايرانى را مى‏ديدم به خاورميانه و ايران علاقه‏مند شدم. ديدن فرش‏هاى ايرانى در موزه برايم جالب بود.

دوست داشتم درباره فرهنگ، تاريخ و تمدن ايران مطالعه کنم. در گنجينه امپراطورى شهر »نارا«ى ژاپن آثار باستانى زيادى از دوره ساسانى يافت مى‏شد همه اينها علاقه مرا شديدتر کرد. اما معلم تاريخ دوره دبيرستان به من گفت: »اگر آدم بخواهد راجع به يک کشور تحقيق و مطالعه کند بايد زبان آن کشور را ياد بگيرد. من هم 18 ساله بودم که فراگيرى زبان فارسى را آغاز کردم.«


ژاپن و نيم‏قرن ايرانشناسى

خانم يوکوفو جيموتو که زبان و ادبيات فارسى را در دانشگاه »اوساکا«ى ژاپن فرا گرفته است به سابقه کرسى ايرانشناسى و تدريس ادبيات فارسى در ژاپن اشاره مى‏کند و قدمت کرسى ايرانشناسى را در ژاپن نيم قرن مى‏داند و مى‏گويد: »در سال 1953 اولين کرسى ايرانشناسى و تدريس زبان و ادبيات فارسى در دانشگاه مطالعات خارجى اوساکا بنيان نهاده شد و دانشگاه مطالعات خارجى توکيو بعد از اوساکا به فاصله زمانى 25 سال فعاليت خود را در بخش ايرانشناسى آغاز کرد.«

پروفسور جيموتو که پايان‏نامه‏اش را درباره زندگى و آثار جلال آل احمد نوشته است مى‏گويد: »وقتى دانشجو بودم با انديشه جلال آل احمد آشنا شدم و درباره کتاب »غرب‏زدگى« وى مقاله‏اى نوشتم همچنين آثار صمد بهرنگى را نيز مطالعه کردم و درباره وى مقاله‏اى نيز نگاشتم.«


انقلاب، يوکوفو جيموتو و کتاب‏هاى سياسى

خانم يوکوفو جيموتو در سال چهارم دانشکده از دانشگاه »اوساکا«ى ژاپن بورس تحصيلى ده‏ماهه‏اى براى دانشگاه پهلوى سابق و دانشگاه شيراز فعلى مى‏گيرد و راهى شيراز مى‏شود. حضور وى در شيراز همزمان با انقلاب اسلامى و اوج فعاليت‏هاى دانشجويى بوده است. در طول سال 57 و 58 يوکوفو جيموتو که بخوبى قادر به تلفظ زبان فارسى نبود با دکتر منصور رستگار فسايى استاد ادبيات دانشگاه شيراز آشنا مى‏شود. وى مى‏گويد: »بين سال‏هاى 57 و 58 با دکتر رستگار فسايى آشنا شدم و نزد ايشان فارسى را آموختم. دکتر رستگار يک جلد از کتابى که راجع به شاهنامه فردوسى تأليف کرده بود به من هديه دادند و مطالعه اين کتاب مرا با فضاى شاهنامه فردوسى آشنا کرد.«

پروفسور جيموتو که حال و هواى انقلاب اسلامى ايران برايش خيلى قابل درک نبود از مطالعه کتاب »مدير مدرسه« نوشته جلال آل احمد در آن روزها ياد مى‏کند و اعتقاد دارد که آل احمد در اين کتاب نسبت به جامعه خيلى بدبين است. وى مى‏گويد: »بعدها فهميدم که اين کتاب سياسى است.«

به يوکوفو جيموتو مى‏گويم شما در ماههاى نزديک به پيروزى انقلاب در ايران بوديد و بالطبع کتاب‏هاى سياسى مد روز بودند و فضاى دانشگاه از اين قبيل کتاب‏ها پر بود، او نيز با تأييد کامل اين نکته به کتاب »ماهى سياه کوچولو« نوشته صمد بهرنگى اشاره مى‏کند و مى‏گويد: »کتاب ماهى سياه کوچولو را خيلى دوست دارم و آن را به زبان ژاپنى ترجمه کرده‏ام.« وى مى‏گويد: »براى يادگيرى بهتر زبان فارسى به خواندن داستان‏هاى ايرانى رو آوردم.«


شرط ازدواج

عشق و علاقه يوکوفو جيموتو به ادبيات ايرانى و زبان فارسى تا حدى است که به گفته خود وى براى ازدواج با مردى که پزشک است شرط يادگيرى زبان فارسى را تعيين مى‏کند و شوهرش با پذيرش اين شرط رو به يادگيرى زبان فارسى مى‏آورد اما اين يادگيرى چندان تداوم نيافت. خانم يوکوفو جيموتو با خنده مى‏گويد: »همينکه خرش از پل گذشت يادگيرى زبان فارسى را رها کرد و به وعده‏اش عمل نکرد.« در همين اثنا دکتر رجب‏زاده مى‏گويد: »خود من وقتى به جشن عروسى خانم جيموتو رفتم داماد با زبان فارسى از ما استقبال و احوالپرسى کردند.« جيموتو درباره تأثير يادگيرى اين زبان بر خانواده و دوستانش مى‏گويد: »من سه دختر دارم که کم و بيش کتاب‏هاى داستانى ايرانى را برايشان خوانده‏ام اما آنها بايد علاقه نشان دهند. آنها زندگى خودشان را دارند. معنى ندارد که من آنها را اجبار به يادگيرى زبان فارسى کنم.« ذکر ضرب‏المثل ايرانى و تناسب به جاى آن از زبان يک استاد ژاپنى بسيار جالب بود. وى يادگيرى اين مثل‏ها را از طريق خواندن داستان‏هاى ايرانى عنوان مى‏کند.


خيام ژاپنى، لى‏هاکو چينى

يوکوفو جيموتو در بخشى از گفت‏وگوى خود پيرامون جايگاه ادبيات کلاسيک ايران در ژاپن مى‏گويد: »اساتيد بخش مطالعات خارجى دانشگاه اوساکا به ادبيات کهن و شاعران ايران توجه دارند. خلاصه شاهنامه فردوسى به زبان ژاپنى ترجمه شده است. ديوان کامل حافظ و گلستان سعدى به‏وسيله پروفسور »کوروياناگى« به ژاپنى برگردانده شده است. يا خانم »اوکادا« کارهاى تغزلى از شاعران ايران را نيز ترجمه کرده است.«


نزديکى روحى

پروفسور جيموتو در پاسخ به اين سؤال که مشترکات فرهنگى ايران و ژاپن را در چه مى‏دانيد با خنده‏اى که بر لب دارد شکوه مى‏کند که سؤالات بسيار سخت است و مى‏گويد: »به عنوان يک شخص ژاپنى وقتى به ايران آمدم خيلى زود با دوستان صميمى شدم. سه سال و نيم در آمريکا بودم آنجا هم دوستانى پيدا کردم ولى ارتباط و دوستى طورى نبود که با ايرانى‏ها برقرار کردم. شايد همان طرز فکر، نزديکى روحى، ارزش‏هاى مشترک که داريم نزديکى‏ها را زياد مى‏کند. وقتى يک ايرانى با من دوست مى‏شود، در دوستى حساب نمى‏کند. هر چيزى که دارد، دوست دارد به من بدهد. اما دوستان آمريکايى اينگونه نبودند.«


نويسندگان زن ايرانى و جيموتو

يوکوفو جيموتو در بخش ديگرى از اين گفت‏وگو به فعاليت‏هاى پژوهشى و ترجمه ‏هاى خويش مى‏پردازد و مى‏گويد: »حوزه تخصصى من مطالعه پيرامون ادبيات معاصر ايران است. راجع به ايران باستان مطالعه خاصى ندارم اما با چهره ‏هاى ادبى معاصر ايران آشنايى دارم. بيشتر روى آثار نويسندگان زن ايران کار مى‏کنم. مثل آثار منيرو روانى‏پور و گلى ترقى که کتاب »بزرگ بانوى روح من« خانم ترقى را به زبان ژاپنى ترجمه کرده‏ام. همين‏طور »ماهى سياه کوچولو«ى بهرنگى که نقاشى اين کتاب جايزه اندرسن اروپا را از آن خود کرد.«

وى به ديگر آثار ژاپنى که به فارسى ترجمه کرده است نگاهى دارد و مى‏گويد: »به‏طور مشترک به اتفاق آقاى دکتر رجب‏زاده دو کتاب ترجمه کرده‏ايم. يکى »گل صد برگ« که برگزيده شعرهاى قديم ژاپنى است و ديگرى »راهنماى نامه‏نگارى به فارسى« براى ژاپنى‏هاست.« جيموتو به کتاب »فارسى‏آموزى سريع« تأليف خود نيز توجه دارد. اين کتاب را که »اکسپرس پرشن« نام دارد در دانشگاه اوساکا براى دانشجويان خود تدريس مى‏کند. وى تعداد دانشجويان ايرانشناسى و زبان فارسى دانشگاه اوساکا را در سال 15 نفر اعلام مى‏کند و 6 دانشجوى ديگر نيز در بخش‏هاى مطالعات خارجى نيز به تحصيل و يادگيرى زبان و ادبيات فارسى مى‏پردازند.


زنان ژاپنى؛ بزرگترين نويسندگان داستانى

بحث و گفت‏وگو را روى حوزه تخصصى خانم جيموتو متمرکز مى‏کنيم. وى در پاسخ به اين نکته که با مطالعه آثار نويسندگان زن ايرانى چه نکته بارزى يافته‏ايد به کتاب »طوبى و معناى شب« نوشته شهرنوش پارسى‏پور اشاره مى‏کند و مى‏گويد: اواخر دوره قاجاريه طوبى دخترى است که با يک پيرمرد ازدواج مى‏کند و چون بچه‏دار نمى‏شود از وى جدا مى‏شود. با يکى از شاهزادگان قاجار ازدواج مى‏کند اما شوهرش دوباره به او فکر نمى‏کند، کارهاى روزمره به او فشار مى‏آورد، دختر طوبى نيز همين طور... طوبى يک نمونه از نسل قديم ايرانى است و سخت دنبال معنى وجودى خود است. کوشش مى‏کند که به حقيقت برسد ولى وقت نمى‏کند و نمى‏تواند حقيقت را پيدا کند. دخترش هم همينطور. وقتى اين داستان‏ها را مى‏خوانم متوجه مى‏شوم که زن با شوهر خودش در ايران ارتباط روحى ندارد مثل اينکه شوهرها همين‏طور دنبال کارهاى سياسى خودشان هستند و درد زن‏ها را نمى‏فهمند و زن‏ها مجبور هستند خودشان زندگى خود را درست کنند.«

به پروفسور يوکوفو جيموتو مى‏گويم مردها نسبت به زن‏ها در ژاپن چطور هستند شوهر شما قول داد اما عمل نکرد با خنده مى‏گويد: »خوب مردها همه همين‏طور هستند، فرقى نمى‏کند.«

وى در مقايسه‏اى بين نويسندگان زن در ايران و ژاپن و فعاليت‏هاى آنها مى‏گويد: »در ژاپن شاعران زن از قديم فراوان بوده است و زنان دربارى به ادبيات مى‏پرداختند. با اين حال بزرگترين داستان‏هاى ادبى ژاپنى را زنان نوشته‏اند. مثل خانم »مورا ساکى شى کى بو«، داستان بلندى دارد به نام »گنجى مونوگاتارى« که اين نويسنده زن در دوره فردوسى زندگى مى‏کرد. اما در ايران اولين نويسنده زن همين خانم سيمين بهبهانى است.« وى شخصيت ادبى ايرانى تأثيرگذار بر خود را سهراب سپهرى مى‏داند و مى‏گويد: »شعرهاى سپهرى را خيلى دوست دارم و برايم جالب است مثلاً در فلق بود که پرسيد سوارى خانه دوست کجاست.«


پژوهش در آداب و رسوم اسلامى ايران

پروفسور يوکوفو جيموتو در بخش پايانى اين ديدار پيرامون سفرهايى که به ايران داشته‏اند مى‏گويد: »براى چهارمين بار به ايران سفر مى‏کنم. بين ماههاى انقلاب که براى يک سال تحصيلى به شيراز آمدم و پس از بازگشت به ژاپن به دليل داشتن بچه و گرفتارى خانواده چندين سال فرصت نشد. سفر دوم من سال 1986 بود و سومين سفر سال 2002.» وى هدف از سفر کنونى به ايران را تحقيق راجع به آداب و رسوم اسلامى ايرانى و تهيه عکس، فيلم، اسلايد و منابع نوشتارى ذکر مى‏کند اما در خصوص انتشار اين مجموعه در ژاپن مى‏گويد: »فعلاً ما در فکر تدوين اين پروژه هستيم و فکر انتشار آن مرحله ديگرى است.«

خانم يوکوفو جيموتو به همراه يوکوتا کاهاشى و هاشم رجب‏زاده با چهره‏اى خندان اتاق تحريريه کتاب هفته را ترک مى‏کنند. گويى قرار است عازم شيراز شوند. خانم يوکوفو جيموتو قصد دارد استاد روزهاى دانشجويى‏اش را ملاقات کند. ديدار با دکتر رستگار فسايى؛ که خود در کرسى زبان و ادبيات فارسى دانشگاههاى هند، آمريکا و برزيل مايه فخر و مباهات و سفير فرهنگ و ادب ايران بوده است. 
 

¤ نوشته شده توسط فرزاد خلفي در ساعت 3:49 عصريکشنبه 1 مرداد 1385

با همه لحن خوش آوايي ام               دربدر کوچه تنهايي ام


 اي دو سه تا کوچه زما دورتر                    نغمه تو از همه پر شور تر


 کاش که اين فاصله را کم کني                   محنت اين قافله را کم کني


 کاش که همسايه ما مي شدي                 مايه آسايه ما مي شدي


 دوش مرا حال خوشي دست داد                 سينه ما را عطشي دست داد


نام تو بردم لبم آتش گرفت                      شعله به دامان سياوش گرفت


 نام تو آرامه جان من است                          نامه تو خط امان من است


 اي نگهت خاسته آفتاب                           بر من ظلمت زده يک شب بتاب   


اي نفست يار و مدد کار ما                            کي و کجا وعده ديدار ما                      


 چند بيتي از داشوره هاي شاعر دلسوخته مرحوم آقاسي ما را به هواي کلبه اي بر فراز قله اي در سحر گاه بهاري مي برد . کلبه اي مه گرفته که در مقابل نسيم  سحري زلف هاي خود را پريشان مي کند .   کلبه را از طوفان هراسي نيست .  چرا که دل در زلف سحر دارد تا با آب آبروي خود چشم ها را شستشو دهد . وعده ديدار نزديک  مي و شود   نسيم سحر مي ماند اگر چه از کلبه خبري نباشد . سحر را هميشه هست . در هر آمدنش آمدني ديگر است . بر خلاف ما آدم ها که يک بار بيشتر نمي آييم .  کلبه ها و کاخ ها خواهند رفت و اين طوفان و سحر هست که خواهد ماند .  کمي خود را بيابي مي بيني وعده ديدار نزديک است . مواظب باش شايد بيايد و از مقابلت عبور کند و تو خواب باشي . چشم باز کن . به همين سادگي خواب رفته اي و نمي داني خوابي .                                      


 


 



¤ نوشته شده توسط فرزاد خلفي در ساعت 11:53 صبحسه‏شنبه 27 تير 1385


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ


 

خانه| مديريت| شناسنامه |ايميل